تبليغاتX
باغچه
یادداشت‌ها،دیدگاه‌ها و کتاب‌های مجید محبوبی
صفحه نخست ارتباط با ما آرشيو مطالب لينك RSS
كاربر ميهمان خوش آمديد
پنجشنبه بیستم اسفند 1388
حجم عکس‌ها بزرگ اگر می‌خواهید با کیفیت عالی ببینید در رایانه حفظ کنید

آخرین خانه‌ای که در روستا داشتیم

 

باباگل اولین کوهی که من دیدم 

و لیلان‌چای، رودی که هنوز در خیال من جاری است

لطف‌آباد، نصف بیشترش فامیل و مابقی دوست

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 22:57 |
چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388

اولین جشنواره کتاب سال کودک و نوجوان در شهر مقدس قم برگزار شد و برگزیدگان این دوره جوایز خود را از دست مدیر کل فرهنگ و ارشاد اسلامی قم دریافت کردند.

در این جشنواره فرهنگی استاد حمید هنرجو به سخنرانی پرداخت و از آسیب‌ها و بایدها و نبایدهای کتاب کودک و نوجوان سخن گفت. همچنین اقای محمدرضا میرزایی اصفهانی چند شعر قرائت کردند. سپس برگزیدگان ناشر و شاعر و نویسنده روی سن دعوت شدند و جوایز خود را تحویل گرفتند.

در شعر کودک و نوجوان خانم نوشین نوری از کرمانشاه با کتاب کوچهٔ ما

در داستان خانم مریم دانش‌زاده از لارستان

در بخش تصویرگری کتاب کودک و نوجوان خانم سمیه بیگدلی از قم

نفرات برتر شناخته شدند.

همچنین بنده با کتاب تربت و دریا و استاد آقای علوی‌فرد با کتاب نوع‌آوری این است هم شایسته تقدیر شناخته شدیم.

خبر رسمی و تکمیلی در خبرگزاری فارس

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 14:56 |
سه شنبه یازدهم اسفند 1388

باد که می‌آید، مرد از خانه بیرون می‌زند. پایش که به کوچه می‌خورد صدای سگ‌ها بلند می‌شود. لحظاتی بعد سکوت. سکوت در سکوت. باد بر شاخ و برگ‌های درختان می‌وزد. زوزهٔ شاخه‌های عریان، خش‌خش برگ‌های پاییزی و سوز سردی که می‌آید. مرد از کوچه‌ای که به سوی مسجد منتهی می‌شود راه می‌افتد. آرام با خود زمزمه می‌کند. قدم برمی‌دارد و تا عمق تاریکی رخنه می‌کند.

صدای مرموز باد به گوش می‌رسد. طوفانی از خاک ناگهان خانه‌ها را در بر می‌گیرد. صدای به هم خوردن پنجره‌ای، تخته قاپویی سکوت شب را می‌خراشد.

 مرد همهٔ کوچه‌ها را زیر پا می‌گذارد. سپس از کناره‌های ده به خانه برمی‌گردد. خانه‌ای تنها، در کنار ده. حیاطی بزرگ و عریان. با دخمه‌ای که بوی نم می‌دهد. مرد پا به دخمه می‌گذارد. فتیلهٔ چراغ را بالا می‌کشد و می‌نشیند پای چراغ. پالتوش را هنوز بر دوش دارد. کتاب جیبی فرهنگ زبان را برمی‌دارد. سیگاری روی لب می‌گذارد و برای روشن کردن آن، از آتش چراغ کمک می‌گیرد. سپس پکی می‌زند و دنبال لغت تنهایی می‌گردد.   Alone سپس «هر شب»    Every night  قلم را برمی‌دارد و  می‌نویسد:

هر شب تنهایی     Every night Alone 

 

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 0:54 |
دوشنبه دهم اسفند 1388

سودابه صفدری!

دوست ابدی من قربانت شوم.
با این که شما را ندیده ام، از بخت خودم اطمینان دارم که گنجینه ی عزیز و ثابتی برای قلب و روح خویش انتخاب نموده ام. ولی نمی دانم احساسات شما ازچه قرار است. عزیزم من خودم را برای شما معرفی می نمایم.
یک جوان ثابت العقیده ی خوش قلب، فعال و ساعی، پر حرارت و با غیرت، در دوستی محکم و در دشمنی با اهمیت. حیات من در یک فامیل خوش اخلاق متدین بوده و در دامان مادر فاضله و حق پرستی تربیت شده ام. در فامیل ما خست و دروغگوئی، اصراف و هرزه خرجی موجود نبوده و نیست. به ما یعنی به خود و خواهر و دوبرادرم، همواره توصیه شده است که کار کن و فعال بوده و نان خودمان را با سعی و اقدام تدارک نموده و با خوشروئی و آسودگی بخوریم. من از سن هژده سالگی که پدرم وفات کرده است، رئیس و بزرگتر خانواده ی خود بوده و فامیل بزرگ خود را با عزت و آبرومندی اداره کرده ام و تا امروز که سی و سه سال از عمرم می گذرد، رئیس این خانواده بوده و برای خانواده ی خودم جز عزت و سرافرازی و استراحت، چیزی به کار نبسته ام. شهرت و احترام من به قوه ی هوش و سعی و اقدام خودم بوده است. ولی چون یک همسر و رفیق دلسوزی که مرا اداره کند، نداشته ام با هرچه به دست آورده ام صرف شده است.
خودم در تهران مانده و مادرم به واسطه ی مرض اعصاب و مفاصل در مشهد مانده و قادر به آمدن به تهران نشده است. زندگانی من در مشهد خیلی مرتب و آبرومند بوده است. منازل شخصی و اثاث البیت خانوادگی، مادر و همشیره و برادر و قریب پانصد نفر بستگان پدری و چند نفر بستگان مادری من نیز در خراسانند. ولی خودم نظر به علاقه ی کاری و نظریات سیاسی، نا چار در تهران اقامت نموده،و می خواهم داخل یک حیات فامیلی جدیدی بشوم. چون می توانم فامیل جدید خودم را به فضل خدا و قوه ی سعی و عمل و معلومات خودم، به خوبی و در نهایت آبرومندی اداره نمایم. به این نیت مصمم شده و به وسیله ی عزیزترین دوستانم معتصم السلطنه و مرآت السلطان با شما دست دوستی و وصلت داده و امیدوارم که تا روزی که زنده بمانم دست خود را از دست شما بیرون نکشم و با شما زندگی کنم. به شما اطمینان می دهم که من جز شما دیگری را دوست نداشته و نخواهم داشت. مثل سایر جوانان جاهل و بی تجربه، پیرامون هوی و هوسهای جوانی نگشته و در آتیه هم به طریق اولی نخواهم گشت.
من فطرتا با عصمت و عفت و تعصب خانوادگی بار آمده و این حس شریف را تا عمر دارم، از خود دور نخواهم کرد. البته شما هم با آن سوابقی که به پدر محترم شما سراغ دارم و فعالیت و شرافتی که از مادر گرامی و بزرگوارتان و سایر بستگان اطلاع یافته ام، با من هم عقیده بود و قدر یک دوست صمیمی و همسر جدید را که می بایست بقیه ی عمرتان را با او به سر برید به خوبی خواهید دانست و شوهر شما کسی است که دوستی او برای عموم مردم با شرافت و نجیب، ذیقیمت بوده و یک نفر از اخلاق و رفتار او مکدر نبوده و شاکی نیست. بدیهی است که شما نیز از این حیث با عموم هم عقیده بوده و هیچ وقت از من شاکی نخواهید بود. زودتر با یک حس شریف و حرارت پاک و عقیده ی ثابت و مستحکمی، خودتان را برای اداره کردن روح و قلب و خانه ی من حاضر کنید. شما صاحب دارائی و ثروت من و فرمانروای خانه و قلب من خواهید بود. باید با نیتی خالص و صمیمیتی قلبی و بی آلایش از عهده ی این مسؤلیت و صاحبخانگی و دلداری و دلنوازی حقیقی برآئید.
من به خداوند تبارک و تعالی متوسل شده و با شما متوصل می شوم و از خداوند درخواست می کنم که قلب شما با قلب من طوری متصل شود که جدائی و فاصله در بین نباشد.
عزیزم به قدری میل دارم تو را ملاقات کنم که حدی ندارد. دوست داشتم که این مطالب را در حضورت عرض کرده و قلب تو را در موقع اظهار احساسات قلبیه ی خودم بسنجم و احساسات تو را آزمایش نمایم. من رب النوع عشق و دوستی و صمیمت و وفاداریم. آیا تو هم با من در این عقیده هم راه و هم آواز خواهی بود؟ اخ چه خوب بود که ما زود تر هم را می دیدیم. وقبل از موقعی که تکمیل تدارکات به ما اجازه ی ملاقات بدهد یکدیگر را ملاقات می نمودیم. دیگر اینطور بشود یا نشود نمی دانم. در هر لحظه منتظرم که تو هم احساسات خودت را زودتر به توسط خط خودت به تفصیل برای من بفرستی .
من حالا جز خیال تو و فکر تو مشغولیت دیگری ندارم می خواهم بنا آورده و بین قسمت متقدم منزل و قسمت متأخر آنرا دیوار کشیده از هم تفکیک نمایم. منزل حالیه ی ما خیلی خوب، جدید البنا و نوین است . حیف است از این منزل خارج شویم برای اطاق پذیرائی شما دو اطاق مجزا نموده و برای پذیرائی خودم یک اطاق و یک ناهارخوری و برای اطاق خواب هم اطاق دیگری موجود داریم. برای صندوقخانه و انبار و غیره اطاقها و زیرزمینهای مرتب و محکمی مهیاست. وسعت و دلنوازی حیات به قدر مکفی است. گمان نداریم به شما بد بگذرد. فقط شما باید یک آشپز قابل وتمیز زنانه با خودتان بیآورید و کلفت دوست داشتنی هم برای خود تان انتخاب نمائید. در قابلیت و نظافت آشپز خیلی دقت کنید. ملاحظه ی صرفه و غیره را ننمائید . در امانت و صحت عمل کلفت هم دقت بفرمائید. از قبل بنده خدمت خانم معظمه ی خودتان سلام و عرض عبودیت تبلیغ نموده از طرف من دست ایشان را ببوسید.
والباقی عن التلاقی تمت م.بهار

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 10:51 |
پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388

دیروز او آمد و همین امروز هم دوباره برگشت. برادرم سنی از او گذشته است. سیگار روی لب‌هایش بود. هنوز هم وقتی سیگارش را می‌گیراند دو کف دستش را مشت می‌کرد. شعلهٔ کبریت در پناه دستانش می‌لرزید. وقتی سیگارش آتش می‌گرفت او همهٔ غصه‌های عالم را با دود غلیظی بیرون می‌داد. همین دیروز وقتی دوباره بعد از سال‌ها آمد، هنوز پالتوی چرکی‌ تنش بود. ریش درازش هنوز بوی ادکلن می‌داد. متفکرانه حرف می‌زد و مدام از جمهوری می گفت. شبیه شخصیت‌های اصلی فیلم‌های قدیمی. مدام آه می‌کشید و از رفیق‌های تهرانی‌اش می‌گفت.

برادرم دیروز وقتی آمد، از آن همه هیبت، فقط حالت نوستالژیک او احساس مرا برانگیخت. مغز نیم‌کارهٔ او، دل نیم‌سوز او هنوز در سلطهٔ تفکرات کمونیستی بود. البته بارها اعتراف کرده بود که او از کمونیست هم چیزی بارش نیست. گاهی یادم هست با خنده گفته بود که من کشته مردهٔ این ادا و اطوراهای رفیق رفقا هستم. ادبیات شیرینی دارند. بیشتر از دیگران به دل می‌نشینند...

 و گرنه من برادرم را خوب می‌شناسم. عقل او به آن چیزها قد نمی‌داد. قد نمی‌دهد. هیچ وقت. او سه سال آزگار در پنجم ابتدایی درجا زد. هنوز هم قد نمی‌‌دهد. هنوز هم وقتی با ریش درازش بازی می‌کند مرا به خنده می‌اندازد.

 برادرم را دوست دارم. چون به قول معروف چیزی توی دلش نیست. هر چه هست در این چهرهٔ غلط انداز اوست. یک ساعت باهاش بنشینی رفیق می‌شوی و تازه می‌فهمی که چقدر ابله است.

 امروز وقتی داشت می‌رفت بهش گفتم ابله و دو تایی بلند بلند خندیدیم.

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 0:26 |
سه شنبه بیستم بهمن 1388

با سلام خدمت دوستان!

با توجه به مسدود شدن جی میل و گاهی اوقات یاهو بنده به دوستان پیشنهاد می دم که از ایمیل‌های ایرانی مثل صبا میل استفاده کنیم. خیلی راحت و سرعتش هم بالاتر از مشابه های خارجی است. من امتحان کرده ام. برای من تجربه خوبی بود. شما هم استفاده کنید و امتحان کنید.

 

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 15:23 |
یکشنبه یازدهم بهمن 1388

گاهی اوقات اسم خودم را در گوگل سرچ می‌کنم. حالا از سر کنجکاوی و یا واقعا خبرهایی که به طور رسمی به من نمی‌رسد. بلکه با سرچ اسمم به آن خبرها می رسم. نمونه‌اش نامزدی بعضی از کتاب‌های من در بعضی‌ از جشنواره‌ها بود که از طریق گوگل از آنها مطلع شدم.

دیروز و امروز هم وقتی جستجو کردم خبر جدید راجع به بنده برگزیده شدنم در یازدهمین جشنواره کتاب سال حوزه بود. خبرگزاری آینده روشن لطف کرده و ما را نویسنده خودشان معرفی کرده است و ظاهر نشان می دهد که با درج این خبر خوشحالی خودش را ابراز نموده است. من از دوستان خودم در این خبرگزاری کمال تشکر را دارم. بنده از اینکه نویسنده آن خبرگزاری باشم افتخار می‌کنم، ولی جز در یک مورد توفیق نیافته‌ام. امیدوارم از این به بعد اجازه بدهند بیشتر بنویسم.

خبرگزاری فارس این خبر خیلی مهم را به صورت ناقص منتشر کرده است.

در مقابل خبرگزاری ایبنا به صورت کامل این خبر را گزارش کرده است. روزنامه کیهان کیهان هم همینطور. ولی بسیاری دیگر از خبرگزاریها ظاهرا از روی خبرگزاری فارس تقلب کرده و خبر ناقص را تحویل مردم داده اند. راستی چرا؟

ما چرا این قدر سهل انگاری می‌کنیم. چرا کار را تمام و کمال انجام نمی دهیم. در حالی که پیامبر ما فرموده است حتی وقتی می‌خواهید قبر را هم درست کنید محکم درست کنید.

این دوگانه کاری خبرگزاریهای کشور مرا ناراحت کرد. واقعا برای خودمان متاسفم که رسانه‌های جهانی ما که بر روی شبکه جهانی اینترنت قرار گرفته است این قدر در انتشار خبر کم دقتند. تازه این که چیزی نیست. در یکی از خبرگزاریها خودم دیدم به جای عکس امام جمعه کنونی تبریز عکس امام جمعه سابق تبریز را درج کرده بودند. خیلی خنده دار بود! خوب این کارها، جایگاه فرهنگی خبرگزاریها را پایین می‌آورد. امیدوارم دوستان دقت بکنند و کارها را خوب و درست انجام بدهند.

 

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 23:25 |