سه شنبه پنجم مرداد 1389
او یک حقیقت است
امام ما با ما زندگی میکند. با ما در میان آدمیان نفس میکشد. او سایهٔ سبز گلدستههای مسجد جمکران نیست. او رؤیای دست نیافتنی شاعران نیست. او قهرمان ساختگی هیچ داستان بلندی نیست. او یک حقیقت است. یک حقیقت ملموس. او یک قدرت است، یک اراده است. یک ارادهٔ آهنین.
امام ما فرزند رسول خداست. فرزند پیامبر خدا. پیامبری که مثل مردم عادی در میان مردم زاده شد. در میان مردم بزرگ شد و در میان همین مردم به پیامبری رسید و در میان همین مردم دارای معجزاتی شد. امام عزیز ما نیز،در میان همین مردم به دنیا آمد. پنج سال نیز با همین مردم زندگی کرد. با اینکه کودک بود؛ ولی مثل آدمبزرگها رفتار کرد.
او نماز میت بر پدرش خواند و بزرگی ظاهری عمویش نیز نتوانست مانع کار او شود. همان لحظه هیبت الهی او همه را مبهوت و مغلوب کرد.
امام ما بارها از غیب خبر داد. در همان پنج سالگی. او راهنمای گمشدهگان بزرگانی از شهر قم شد. او از دل آنها خبر داد. از چیزهایی که در میان بار سفرشان بود.
او به اندازهای خودش را به مردم معرفی کرد که آوازهاش در همان زمان در سرزمین مسلمانان بپیچد! او همان زمان کودکیاش بر همگان حجت را تمام کرد؛ امّا همیشه مردمی بودهاند که چشم خود را بر حقایق بستهاند. کور باد چنین چشمهایی!
اکنون نیز امام ما با ما زندگی میکنند. در میان ما. با ما. از احوال ما خبر دارند. بیخبر از اوضاع جهان نیز نیستند. اما بالاتر از او ارادهای بر جهان هستی حکومت میکند که آن ارادهٔ الهی است و هیچ کس را چارهای جز تن دادن به ارادهٔ الهی نیست. حتی امام عزیز ما تسلیم ارادهٔ الهی است.
در این زمان، که ما رؤیای دستنیافتنی از او ساختهایم و فقط او را در مسجد جمکران قم میجوییم، بندگان شیطان، ایادی دجال، تلاش میکنند که از مهدی موعود افسانهای درست کنند. میخواهند او را قهرمان تخیلات معرفی کنند. در حالی که هرگز چنین نیست.
کسانی که به مهدی معتقدند باید اعتقادشان راسخ باشد. باید او را خوب بشناسند و عالمانه او را به دیگران بشناسانند.
متاسفانه مهدیشناسی و مهدیباوری ما در احساسات و تخیلات ما منحصر شده است. بنده اگر امشب با همهٔ عشق و ارادتی که به آستان آن عزیز دارم، برخلاف همیشه با قلم غیرشاعرانه نوشتم دلیلش این بود که چند جملهای هم حرف حساب بزنم و به دوستان مخاطب بگویم که امام عزیز ما یک حقیقت است نه یک رؤیا! امیدوارم مولا از این وجیزه راضی و خشنود باشد.
دوشنبه چهارم مرداد 1389
فاصلهها2
دوست دارم از خودم فاصله بگیرم. خیلی! به اندازهٔ روزهایی که با خودم بودم. دیگر نمیخواهم با خودم باشم. میخواهم از خودم فاصله بگیرم. خیلی زیاد. به همان اندازهای که از تو دور بودم. میخواهم با تو باشم. تویی که هنوز از من فاصله نگرفتهای! تویی که هیچوقت از من دور نبودهای! خیلی دوستت دارم...
یا من هو اقرب من حبل الورید!
شنبه دوم مرداد 1389
فاصلهها

مرد چشم از "فاصلهها" گرفت. سرش را به زیر انداخت. اشک چشمانش را سوزاند. قطره اشکی روی دستش چکید. بلند شد و تلویزیون را خاموش کرد. وقتی به بستر خزید و لحاف را سرش کشید، فقط به یک چیز فکر میکرد و آن «حرمت پدر!» بود که همه از آن فاصله گرفته بودند، حتی هنرمندان، رسانة ملی و سید عزتالله خان ضرغامی!
شنبه بیست و ششم تیر 1389
دلم تنگ کسی نیست
اینجا،
دورترین نقطه زمین است
فاصلهها را نه تاریکیها،
نه،
فاصلهها را کمبود تو پر کرده است!
من در این جزیرهٔ تنهایی
من در این اوضاع بیکسی
دلم تنگ کسی نیست
حتی تو،
آه این محال لعنتی،
این توهم ممکن!
...بگذریم.
و چاره چیست؟
وقتی هیچ رؤیایی به تعبیر نمیرسد!
هیچ آرزویی در رسیدن به تو تحقق پیدا نمیکند!
آه اینجا چقدر دور است،
اینجا دورترین نقطهٔ تنهایی است.
دوشنبه بیست و یکم تیر 1389
با اندکی توضیح!

کودک فلسطيني: ولی پدر من چیزی بهم نگفته. آخه پدر تو اون رو کشته.
با تشکر از سیده خانم افروز ارزهگر
پنجشنبه هفدهم تیر 1389
به پاس خوبیها و زحمات شبانهروزی مرد بیادعای عرصه فرهنگ دکتر پرویز

داستان نویس، پزشک،استاد دانشگاه، سیاستمدار عرصهٔ فرهنگ و چهرهٔ دوست داشتنی که هیچ وقت در یاد اهل قلم به فراموشی سپرده نخواهد شد!
چهارشنبه شانزدهم تیر 1389
شهادت امام مظلوم شیعیان باب الحوائج حضرت موسیبن جعفر علیهالسلام تسلیت باد
