تبليغاتX
باغچه

یکشنبه سی ام مهر 1385

دلتنگی‌های یک روز ابری

 

مجید محبوبی

یادداشتی بر داستان به دنبال صدای او نوشته محمدرضا بایرامی

 


به دنبال صداي او/محمدرضا بايرامي/سوره مهر/چاپ اول 1381/2200 نسخه/149 صفحه/8000 ريال

آذربایجان برای کودکانی که از آن‌جا به نوعی رانده شده‌اند، حکایت غم‌انگیزی دارد. حکایت هبوط آدم علیه‌السلام از بهشت به زمین. و نمی‌دانم چه رمزی است در این خاک و چه رازی است در آن خانه‌های گلی روستایی و چها نهفته در آن کوه‌ها و تپه‌ها و گندم‌زارهای شکوهمندی که لبریز از بوی بهشتند.

آقای بایرامی اولین کسی نیست که لحظه‌ها و روزهای دلتنگی یک روز روستایی را در آذربایجان به تصویر می‌کشد. ده‌ها سال قبل چیزی که شهریار شاعر را به اوج شهرتش رساند، همین قصه‌ها و غصه‌هایی بود که در شعر بلندی به نام "حیدربابایه سلام" به تصویر کشیده شد. درد دل آدم‌ها با طبیعت، سخن گفتن آن‌ها با کوه‌ها و رودخانه‌ها و بادها مخصوصا "باد صبا" و حرف‌های ناگفته‌ای که با ساز عاشیق‌ها بیان می‌کنند. همه و همه حکایت از تعلق خاطر عجیب آذری‌ها به خاک آذربایجان دارد و اگر احساسات و عواطف کودکانه را به این‌ها اضافه کنیم می‌شود داستانی به نام "به دنبال صدای او" و دیگر داستان‌های آقای محمدرضا بایرامی.
"
به دنبال صدای او" شعر ناگفته‌ي دل کودکی یا نوجوانی آقای بایرامی است که صمیمانه از دل برآمده و لاجرم بر دل می‌نشیند. و او همه این داستان را از نزدیک لمس کرده و خودش چه بسا روزگاری در خلق شدن طبیعی این داستان نقش داشته و شاید هیچ شکی نباشد که یکی از دوستان "دوستان" بولوت بوده است.(این اسم‌های آذری هم برای خودشان معانی و مفاهیم خاصی دارند. این "بولوت" به معنای "ابر" است و خودش در این داستان می‌تواند نمادی از "دلتنگی یک روز ابری" باشد، نمادی از زندگی پر از غم و غصه کودکان و نوجوانان رنج‌کشیده و به ناحق کتک خورده‌ي دهات آذربایجان. هم‌آن‌هایی که به بهانه‌ي کوچک‌ترین اشتباه، شدیدترین کتک‌ها را از دست اربابان و پدران و برادربزرگ‌ها و حتی معلمان و مدیران خود خورده‌اند.)


"به دنبال صدای او" طرح پیچیده‌ای دارد و روایت آن اگرچه گاه با چند واسطه انجام می‌پذیرد و خواننده را با مشکل مواجه می‌سازد، با این حال، شکل خاص آن و ریتم و طنین دلپذیری که در آن موج می‌زند شروع و ادامه داستان را چنان سهل می‌کند که خواننده بی توجه به این مشکلات، دنبال صدای او را می‌گیرد و پیش می‌رود تا ببیند "از کجا می‌آید این آوای دوست."


راوی در این داستان اگر چه در عمل داستانی هیچ نقشی ندارد؛ اما شاهد و گزارش‌گر صادق و در عین حال مسلطی است که با اشراف کامل به جزئیات قضیه، آن را صحنه به صحنه به تصویر می‌کشد و با حس غریبی که به خواننده انتقال می‌دهد او را خیلی راحت در متن داستان قرار می‌دهد و خواننده را با راز بزرگی روبه‌رو می‌کند و این گره معقولی است و خواننده می‌تواند به دنبال باز شدن این گره تا آخر داستان پیش برود.


درونمایه داستان، فقر فرهنگی و واقعیتی به نام "کودک آزاری" است که هنوز هم که هنوز است در بسیاری از دهات و روستاهای کشور در جریان است و انگار ماترکی است که نسل‌ها آن را از همدیگر به ارث می‌برند و این پدیده زشت وقتی به اوج زشتی می‌رسد که کودک یتیمی در دست کسانی، مثل برده اسیر باشد.

 "بولوت" در این داستان که پدرش را به طرز مرموزی به قتل می‌رسانند و هیچ معلوم هم نمی‌شود که از کجا آمده بودند و به کجا می‌خواستند بروند به طور اتفاقی در دام صفدر شکارچی می‌افتد و او سه چهار ساله بوده که این اتفاق برایش می‌افتد. صفدر او را به خانه آورده و بزرگش می‌کند. و وقتی او بزرگ می‌شود چوپان ده می‌شود و گاه که اشتباهاتی را در اجرای قوانین چوپانی مرتکب می‌شود شدیداً دچار غضب صفدر و گاه زنان روستا می‌شود که آن‌ها او را با ندادن نان تنبیه می‌کنند و صفدر هم با شلاق به حسابش می‌رسد و این تقریبا غم‌نامه یا همان تراژدی بسیاری از کودکان و نوجوانان دهات آذربایجانی و شاید همه بچه‌های ایرانی است.


از این‌ها که بگذریم نگاه مه‌آلود و غم‌انگیز و مرموز نویسنده به کل ماجراست و شاید به همین خاطر است که دور همه‌ي اشیا و عناصر داستان هاله‌ای از مه و غم است که خواننده را متأثر می‌کند و احساس همذات‌پنداری او را برمی‌انگیزد و این خود یکی از شاخصه‌های اصلی داستان‌های آقای "بایرامی" است که از "قصه‌های سبلان" او شروع شده و در "به دنبال صدای او" به اوج رسیده است.


در گفتنی‌های روستا خصیصه‌ای وجود دارد که به خودی خود جالب هستند و علت این امر شاید علاقه شدید انسان‌ها به طبیعت و فضاهای بکر و رؤیایی روستاست و آقای "بایرامی" وقتی دست روی این قسمت از محل و موقعیت زندگی انسان‌ها می‌گذارد و آن ها را با فنون داستان‌نویسی به صورت تابلوی زیبایی قاب می‌گیرد، یک شاهکار ادبی به نام "به دنبال صدای او" خلق می‌کند، به شرط این‌که از ابهام و درازنویسی تا آن‌جا که می‌تواند اجتناب کند و این را مدنظر داشته باشد که خوانندگان این اثر ارزشمند کودکان و نوجوانان هستند. پس اگر چنین است حتما باید توان مطالعه آن‌ها را نیز در نظر گرفت.

پایان

 

نوشته شده توسط در 6:15 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هشتم مهر 1385

یاد

    

 

به یاد آن شبی‌ که

در کنار گردسوز

  گذشت!

و به یاد آن صبحی که پر از گنجشک و ترانه بود

و در ختان شاعرانه ترین لحظات را می گریستند.

                                                      

نوشته شده توسط در 5:13 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هشتم مهر 1385

در غربت

 

این‌جا کسی نیست

قاب گیرد

عکس تنهایی مرا

و بخواند

مثنوی پریشانیم را

و بفهمد این آوازهای شبانه  را

این‌جا

عریانی احساس مرا  به چشم برادری نگاه نمی کنند!

این‌جا

آرزوهای من

خاطرات من

دود می شوند

آه می شوند

روزهای من گریه می شوند

آه!

من چقدر پر شده ام از غربت

که لحظه‌های کوچک مرا ابرهای خاکستری پاییز گریه می‌کنند.

7/اسفند/83

نوشته شده توسط در 5:11 |  لینک ثابت   •