پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387
یکی از خوشبختیهای بنده که همیشه نسبت به آن از خدای خودم ممنون و متشکرم این است، که دوستان و همکاران خوبی دارم. دوستان نازنینی که سرشار از مهر و محبتند و همکاران محترمی که همیشه سایه لطفشان بر سر ما جاری است. در این برخوردهای دوستانه و کاری، هر از گاهی دستان سخاوت این عزیزان، مدتی ما را از بازار پر رونق کتاب بینیاز میکند. مدتی قبل که دلم هوای شعر خوب کرده بود، از نمایشگاه کتاب تهران مجموعهای از کتابهای شعر و غیر شعر مرحوم قیصر را خریدم و روزهایی را با آنها سپری کردم. واقعا دنیای جدیدی به رویم باز شد. تازه دریافتم که شعر یعنی نظم نه، شعر یعنی سخن. سخن پخته و حرف حسابی با بیانی زیبا و هنرمندانه. و تازه پی بردم که چرا بعضی از شعرها ابدی میشوند و برای همیشه در سینهها و حافظهها لانه میکنند. گذشته از اینها تازه فهمیدم که قیصر کسی است که باید شناخت، و گرنه ادعا نمیکنم که شناختم ... قرنها باید از او و شعرش سخن گفت تا حق مطلب راجع به او ادا شود.
و امّا بعد یکی از آن همکاران و دوستان خوبی که میگفتم سرکار خانم «مریم سقلاطونی» است که نسخهای از آخرین کتاب منتشر شده خودش یعنی مرثیه خوانی برای باران را به ما هدیه کرد. این را هم بگویم که من از نادر دوستانی هستم که کتابهای هدیه گرفته را میخوانم.(قابل توجه دوستانی که کتاب هدیه میگیرند و هیچ وقت نمیخوانند!) القصه ما این مجموعه را به محض بردن به خانه نشستیم و خواندیم و خواندیم...واقعا جالب و خواندنی بود!
اسم کتاب: مرثیه خوانی برای باران
ناشر : آرام دل (تهران)
تیراژ: 2هزار جلد
موضوع: اشعار آئینی
خانم سقلاطونی این کتاب را به به «بانوی آبها» تقدیم کردهاند. چهل غزل شورانگیز و خواندنی حول حوادث غمانگیزی چون عاشورا، و نجواهای عاشقانه با امام زمان(روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء) و غزلهایی در مورد زهرا سلامالله علیها. بنده همه شعرها را خواندم و پسندیدم، ولی به قدر فهم و سلیقه خودم دو غزل را بیشتر پسندیدم و خواستم اینجا به ماسبت فرا رسیدن نیمه شعبان سالروز ولادت منجی عالم انسانها، لذت یکی از آن دو غزل بسیار زیبا را با مخاطبان صمیمی وبلاگ تقسیم کنم.
ایها العزیز!
یا ایها العزیز! مسّنا و اهلنا الضر...فاوف لنا الکیل
سوره یوسف، آیه 88
پر کن دوباره کیل مرا ایها العزیز
دست من و نگاه شما ایها العزیز!
رو از من شکسته مگردان که سالهاست
رو کردهام به سمت شما ایها العزیز!
جان را گرفتهام به سر دست و آمدم
از کوره راههای بلا ایها العزیز!
وادی به وادی آمدهام از درت مران
واکن دری به روی گدا ایها العزیز!
چیزی از بزرگی تو کم نمیشود
این کاسه را...فاوف لنا ایها العزیز!
ما جان و مال باختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز!
﷼
خالیتر از دو دست من این چشم خالی است
محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز! |