تبليغاتX
باغچه

جمعه بیست و هشتم فروردین 1388

یاد قشنگ تو

 ته می‌کشد

حرف‌های من!

فکر من به جایی قد نمی‌دهد!

شعر نمی‌شود

 هیچ یک از ایده‌های من

 در فراق تو!

اما آنچه  هنوز مرا،

در خود فرو می‌برد

یاد قشنگ تو است!

 

نوشته شده توسط در 19:50 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388

فهرست كتاب‌هاي مناسب شوراهاي كتاب

پاييز و زمستان 87
فهرست كتاب‌هاي مناسب شوراهاي كتاب كودك اعلام شد

سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
1388/01/19
04-08-2009
12:02:32
8801-04036: كد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

به دنبال تلاش شوراي كتاب كودك در زمينه عادت به مطالعه بهترين آثار منتشره ، فهرست كتاب‌هاي مناسب «پاييز و زمستان 87» از سوي اين موسسه اعلام شد.

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، براساس اين فهرست دو كتاب «دوستت دارم عزيزم» نوشته پروين عليپور و «تو مادر مني» به قلم محمدرضا شمس دو كتاب مناسب براي گروه‌هاي سني "الف" و" ب "(سالهاي پيش دبستان و اول تا سوم دبستان ) شناخته شدند.

در حوزه كتاب‌هاي داستان تاليف ويژه گروه سني «ب» و «ج» (سال‌هاي اول تا پنجم دبستان) هفت كتاب «افسانه‌هاي خراسان» حميد خزائي، «پيغامي براي ابر پنبه‌اي» طاهره ايبد، «دو دوست» هدا حدادي، «من كجا و زور كجا، واي، واي، واي چه حرف‌ها» مصطفي رحماندوست و «مورچه و گلوله كاموا» رضا موزوني به‌عنوان كتاب‌هاي مناسب شناخته شدند.

در حوزه‌ي شعر كودك گروه‌هاي سني فوق نيز كتاب «اورانگوتان‌هاي بنفش» ترجمه رضي هيرمندي در فهرست اين كتاب‌ها جا گرفت.

در حوزه‌ي كتاب‌هاي ديني پنج كتاب تاليفي و ترجمه به‌عنوان كتاب‌هاي مناسب گروه سني «ب» و «ج» شناخته شدند.

«پرهاي سياه» زهره حسيني‌چي،«چهارده شاخه گل» محمد مهاجراني، «ضامن آهو» مهدي وحيدي‌صدر و «مارمولك سبز كوچولو» كلر ژوبرت از جمله‌ اين آثارند.

در حوزه‌ي كتاب‌هاي علوم تجربي اين گروه سني دو كتاب «خرگوش و بازيافت» ترجمه هايده كروبي و «صحرا زيستگاه ماست» ترجمه زهره قاييني و در حوزه‌ي علوم اجتماعي - زندگينامه‌ها- قريب به ده كتاب در ليست كتاب‌هاي مناسب قرار گرفته‌اند كه از آن جمله مي‌توان به «چرا بايد با دوستانم سهيم باشم»، «چرا بايد خوب گوش كنم»، «چرا بايد زباله‌ها را بازيافت كنم؟» تماما ترجمه مرجان حاجي‌بابايي و «خشونت هرگز !»‌ترجمه‌ هايده كروبي دراين ليست قرار دارند.

در حوزه‌ي كتاب‌هاي داستان - تاليف نوجوانان گروه‌هاي سني «ج» و «د»( سال‌هاي پايان دبستان و راهنمايي) نيز قريب به10كتاب به‌عنوان آثار مناسب شناخته شدند .براساس اين خبر در كنار «تركه انار» عباس جهانگيريان، «جايي كه عقاب‌لانه دارد» ترانه مطلوب و «ماجراهاي پروفسور اسكوكسي و ژنرال» فريدون عموزاده خليلي ، بخشي از افسانه‌هاي محمدرضا شمس هم‌چون «افسانه‌هاي جن و پري»،«افسانه زرنگ‌ها»،«افسانه تنبل‌ها» و ... وجود دارد.

در حوزه‌ي كتاب‌هاي ديني اين گروه سني نيز مي‌توان به «آفتاب مهربان» ميترا صادقي ، «فرزند كعبه» حسين صالح و «تربت و دریا»، «كبوتر سفيد» و «هديه» هر سه ازآثار مجيد محبوبي اشاره كرد.

تربت و دریا               کبوتر سفید               هدیه 

در حوزه‌ي دانش اجتماعي-زندگينامه‌ها-اين گروه سني مي توان به «آريون برزن»، ناصر نادري،«اديسون‌» و «برادران رايت» هر دو ترجمه احمد قندر‌هاري، «ارزش آب» ترجمه شهرزاد فتوحي و «چرا بايد به ديگران كمك كنيم» ترجمه مرجان حاجي بابايي در ليست اشاره كرد.

در حوزه‌ي كتاب‌هاي داستان - تاليف ويژه گروه‌هاي سني «د»و «ه» (راهنمايي و پايه هاي اول و دوم دبيرستان) نيز ده كتاب از سوي شوراي كتاب كودك به‌عنوان كتاب‌هاي مناسب شناخته شدند كه از آن جمله مي‌توان از «افسون زنگ» جعفر توزنده جاني،«بيوك آقا»يوسف خوش‌كلام، «به‌دنبال فلك»منوچهر كريم‌زاده، «پسران شمال» منوچهر كريم‌زاده و برخي از آثار بازنويسي شده براساس حكايت‌هايي از مثنوي مولوي، هم‌چون «چشمه‌ماه» اسدالله شعباني و «پرنده سخنگو» شكوه قاسم نيا نام برد .

در حوزه‌ي شعر اين گروه سني «دلم براي تو تنگ است» سروده‌ي آتوسا صالحي در ليست كتاب‌هاي مناسب قرار دارد و كتاب «مهرباني‌هايت را قسمت كن» اثر محمود پور‌ وهاب نيز به عنوان كتاب مناسب ديني شناخته شده است.

در اين گروه سني دو كتاب «محمدقريب» و «مسابقه فضايي» به ترتيب آثار فرهادحسن زاده وناتان آسنگ ترجمه آرش عزيزي در ليست كتابهاي مناسب در حوزه دانش اجتماعي-زندگينامه ها- قرار دارند .

انتهاي پيام

نوشته شده توسط در 9:18 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و دوم فروردین 1388

دیدار با چهره‌ای ماندگار بعد از 25 سال

باد پاییزی می‌وزد. باور نمی‌کنم یک سال دیگر از سال تحصیلی تمام شده و سال تحصیلی دیگری آغاز شده است. با ناباوری قدم می‌گذارم دوباره روی جاده‌های سنگی "شیرینکند". شیرینکند برای من کابوسی بیش نیست. پر از دلهره. دلتنگی. غربت و جدایی...

***

سال چهارم ابتدایی در دبستان ده خودمان تنها بودم. این هم از سر لطف آقای اصغری بود. و گرنه قبلش رفتم شیرینکند ثبت نام کردم. بعد لطف‌آباد و در نهایت آقای اصغری مدیر مدرسه و معلم اول ابتدایی روستای خودمان گفت که می‌توانی در خود روستا درس بخوانی. تنها شاگرد کلاس چهارم ابتدایی. همین جا بود که با آقای احمدی نیز آشنا شدم. معلم کلاس دوم و سوم ابتدایی روستای ما بود...

من در پنجم ابتداییچند روز پیش از ثبت نام و شروع کلاس‌ها، به طور اتفاقی آقای احمدی را در روستا دیدم. سال گذشته با اینکه معلم ما نبود؛ ولی به خاطر خوش‌برخوردی و هم‌بازی بودن در فوتبال و والیبال بعد از ظهرهای مدرسه با او دوست شده بودیم. محبت ایشان با همه بچه‌ها زبان‌زد بود. در عین حالی که از اقتدار معلمی بهرة کافی و وافی داشت، از صحبت، محبت و گفت‌وگو با بچه های روستا دریغ نمی‌کرد. این در حالی بود که سابقاً من معلم‌هایی دیده بودم که آیینه تمام‌نمای شمر بن ذی‌الجوشن بودند. خشن، بی‌محل و مدعی؛ امّا آقای احمدی انگار با معلم‌های دیگر فرق داشت...آن روز تا او را دیدم خیلی گرم مرا تحویل گرفت و از حال و روزگارم پرسید و اینکه آیا قبول شده‌ام یا نه. خبر موفقیتم در کلاس چهارم، او را خوش‌حال کرد. ولی من به خاطر اینکه دوباره یکه و تنها مجبور بودم یک سال دیگر جاده‌های سنگی شیرینکند را طی کنم، ناراحت بودم و این را به ایشان گفتم. آقای احمدی با مهربانی و محبتی که در لحن و صدایش موج می‌زد، لبخندی زد و گفت: «امسال قرار است مدیر و معلم دبستان لطف‌آباد باشم؛ کلاس پنجم ابتدایی هم داریم، مایل باشی می‌توانی بیایی لطف آباد!»

آقای احمدی

با اینکه لطف‌آباد نیز ده دیگری بود و به نظر من آن‌روزها هیچ جای دیگر ده خودمان نمی‌شد؛ با این حال هم به خاطر اینکه شیرینکند نبود و هم به خاطر آقای احمدی خیلی خوش‌حال شدم. انگار احساس کردم دلهره بزرگم تبدیل به امید و آرزویی شیرین شد. من تصمیمم را گرفتم و رفتم ثبت نام کردم؛ ولی هم دهاتی‌هایم صمد و داود هنوز مُردّد بودند. آن دو مردودی سال پنجم بودند که در شیرینکند درس می‌خواندند. خانواده آنها قبول نمی‌کردند. می‌گفتند شیرینکند بهتر از لطف‌آباد است؛ ولی خانواده من کاری به کارم در این زمینه نداشتند. به هر حال آنها نیز موافقت خانواده‌هایشان را جلب کردند و حرکت روزانه ما به لطف‌آباد شروع شد. روزها و هفته‌های اول، آقای احمدی نیز همراه ما می‌آمدند که بعدها در لطف‌آباد خانه گرفتند.

بعد از کلاس اول ابتدایی، بهترین سال تحصیلی من پنجم ابتدایی بود(1363شمسی). هم معلم خوبی داشتم و هم همکلاسی‌های خوب. از آن همکلاسی‌ها خوب که نه نفر بودیم دو نفرشان مثل خود من طلبه شدند و الان هم هر از گاهی در قم همدیگر را می‌بینیم، ولی از بقیه تقریبا بی‌خبرم.

امّا اکنون بعد از 25 سال که به آن دوران بازگشته‌ام، می‌بینم هم روزهای اولی که با آقای احمدی همراه می‌شدیم و تا لطف‌آباد می‌رفتیم، تقریباّ همه‌ آن حال و هوای صمیمی در ذهنم به یادگار مانده است و هم روزهای پایانی سال که باز با ایشان همراه می‌شدیم و با هم طی مسیر می‌کردیم. حال و هوای کلاس هم هیچ وقت فراموشم نمی‌شود. حواس ما بیش از درس، به خود آقا معلم بود. خصوصیات خوبی که ایشان داشت و ما از بس باایشان صمیمی بودیم که آقا غلام صدایش می‌کردیم. البته الان می‌فهمم که چقدر ما اشتباه می‌کردیم و ابتدایی‌ترین ادب راه هم در مورد معلم خود نمی‌فهمیدیم رعایت کنیم و البته این هم از لطف و محبت بیش از حد آقای احمدی نسبت به ما بود که به این چیزها توجهی نداشت و ما شاید این خطاب را از زبان معلم‌های دیگر گرفته بودیم، که با اسم کوچک او را صدا می‌زدند. باری، من هیچ وقت گذر لحظه‌ها را حس نمی‌کردم. درس خود به خود خوانده می‌شد. هیچ احساس سختی و دلشورگی نکشیدم. مشق‌ها و تمرین‌ها را انجام می‌دادم. با آمادگی کامل امتحانات را می‌نوشتم و هیچ وقت از بی‌انضباطی و شلوغی و اذیت دیگران رنج و لذت نمی‌بردم. آن سال بر خلاف سال‌های قبل، دانش‌آموز خوبی شده بودم. وقتی کارنامه ثلث اول و دوم را گرفتم، باور نمی‌کردم دومین نفر کلاس باشم. یکی از این کارنامه‌ها را هنوز دارم که با افتخار دادم برادر بزرگم امضا کرد.

آن سال تمام شد. در یکی از روزهای بهاری با آقای احمدی عکس یادگاری گرفتیم. من آن روز سرم را از ته تراشیده بودم و چون از عکس خوشم نیامد پاره‌اش کردم.

آن سال تمام شد. ما برای همیشه چند نفر را از  دست دادیم. از همه گران‌‌تر و سخت‌تر، از دست دادن آقا غلام بود. بعد صمد که با اینکه چند سالی از من بزرگ‌تر بود، ولی یک سال تمام با هم در راه‌ لطف‌آباد هم‌قدم بودیم. بعد هم، خانم مرضیه اسکندریان که یکی از همکلاسی‌های ما بود. صمد برای ادامه تحصیل به میاندوآب رفت. مرضیه ظاهراً به روستای خودشان باروق برگشت و آقا غلام هم به جای نامعلومی که افسانه‌وار در موردش چیزهایی می‌شنیدیم.

آقا غلام در باروق درس می‌دهد

آقا غلام در آق‌کند درس می‌دهد

او به شهر خودشان عجب‌شیر برگشته است

آقا غلام شهید شده است

آقا غلام دوباره برمی‌گردد این طرف‌ها...

موقع امتحانات نهایی سال سوم راهنمایی؛ وقتی بادوچرخه‌ام در کوچه‌ پس کوچه‌های باروق پرسه می‌زدم و به طور اتفاقی از یکی از مدارس ابتدایی باروق سر درآوردم، صدای آشنایی مرا از بالای دوچرخه پایین انداخت. آن چنان ذوق‌زده شدم که نتوانستم مثل یک آدم حسابی از در مدرسه و کلاس وارد بشوم و با آقای احمدی دیدار و دیده‌بوسی بکنم. دوچرخه را زمین انداختم و دویدم جلو پنجره کلاس و سلام کردم. همه بچه‌های کلاس برگشتند و به من نگاه کردند و خیلی خجالت کشیدم. بعد آقا غلام از کلاس بیرون آمد و با من دست داد و احوالپرسی کرد...

بعد از این دیدار، دوباره جدایی حاکم شد. من به دبیرستان رفتم. بعدها به حوزه رفتم. بعدها به قم آمدم؛ امّا هیچ‌وقت این معلم عزیز را فراموش نکردم. همیشه به یادش بودم و گاهی اوقات به یاد او چیزهایی می‌نوشتم. حتّی سال 1377 یک بار سراغش را از آموزش و پرورش عجب‌شیر گرفتم. گفتند آقایی داریم اینجا به نام منصوز احمدی، احتمالا  فامیل ایشان باشد. آدرس مدرسه آقای منصور احمدی را دادند و من رفتم انگار ایشان هم آن روز تشریف نداشتند.

گذشت تا اینکه در آخرین روز سال گذشته(1387)که سر مزار درگذشتگان روستای خودمان حاضر بودیم، مرد پا به سن گذاشته‌ای را دیدم در نهایت وقار و متانت که از لابلای قبرها می‌آمد و مرا با تعجب نگاه می‌کرد. حدس زدم شاید او مرا می‌شناسد؛ ولی من نتوانستم ایشان را بشناسم. خدایا این کیست؟ این مرد چشم آبی چه کسی است؟ هر چه به حافظه‌ام فشار آوردم نتوانستم چیزی کشف کنم تا اینکه وقتی دیده‌بوسی کردیم و او مرا با اسم خودم صدا کرد و من عاجز ماندم از شناخت او؛ او خودش، خویشتن را معرفی کرد: «مجید، منم صمد. صمد عبداللهی!»

شاید بیست سالی می‌شد صمد را ندیده بودم.  صمد پسر خوبی بود(است). صدای خوبی داشت(دارد) و من خاطرات خوبی از او به ذهن دارم. لحظاتی با صمد به گذشته‌های دور برگشتیم. از خاطرات گذشته سخن به میان آوردیم و ناگهان رسیدیم به آقا غلام. در کمال ناباوری صمد گوشی اش را درآورد و گفت: «مدتی پیش آقای احمدی را دیدم و شماره موبایلش را گرفتم.» وقتی شماره را از صمد گرفتم انگار دنیا را به من دادند.

در اولین فرصت، پیامکی به شماره همراه آقای احمدی فرستادم که گویای احساسات و علاقه شدید من به معلم دوران ابتدایی‌ام بود.«سلام ای سلطان خاطرات  و رویاهای من!» و بعد پیامک دوم و پیام آشنایی و نهایتاً صحبت و قول قرار برای دیدار.

***

روزهای اول امسال، در کنار دید و بازدیدها، همه‌اش به آقا غلام فکر می‌کردم که الان چه شکلی شده است؟ هیچ باورم نمی‌شد آن جوان رعنا و قد بلند، که ریش سیاه و یک‌دستی داشت، آن معلم عزیز، آن دوست دوست‌داشتنی خاطرات کودکی من، شاید تغییر چهره داده باشد. خدایا چقدر پیر شده است؟ آیا گرد سفید پیری بر آن محاسن سیاه نشسته است؟ وقتی به خودم نگاه کردم که چقدر پیر شده‌ام و موهای سرم همه از دم سفید شده‌اند،  با خود گفتم: «وقتی تو خود این چنین شده‌ای، چه می‌گویی در مورد مردی که 25 سال دیگر بر او گذشته است؟»

آقای احمدی

به هر حال روز موعود فرا رسید و ماجرای دیدار اتفاق افتاد. و شرح این اتفاق، باشکوه‌تر از آن است که به توصیف آید. مسلماً ایشان نیز به همان اندازه که ما خوشحال شدیم، خوش‌حال شده بودند که با اشتیاق و تواضع تمام به استقبال بنده آمدند و مرا مثل دوران کودکی‌هایم غرق محبت خویش نمودند.

 خدا را شکر ما به هر حال بعد از 25 سال، دوباره آقای احمدی را دیدیم و چهره به چهره هم نشستیم ومدتی به صحبت و دیدار گذارندیم. همسر محترمه، پسران استاد، -آقا شفیع که دانشجو بودند و آقا شهاب که در کلاس دوم راهنمایی تحصیل می‌کردند - نیز مثل پدر بزرگوارشان، ما را شرمنده محبت‌های خود کردند.

الان به این فکر می‌کنم که هر کس به نوبه خود، در ذهن و اندرون خویش چهره‌های ماندگاری دارد که هر وقت خواست، می‌تواند برای آنها مراسم نکوداشت بگیرد و از آنها به یک سلام و احوال‌پرسی تقدیر نماید. مسلماً غیر از آقای احمدی عزیز، چهره‌های ماندگار دیگری نیز در ذهن من حضور دارند که به شرط توفیق خدمتشان خواهم رسید.

نوشته شده توسط در 2:6 |  لینک ثابت   •