تبليغاتX
باغچه

شنبه دوم مرداد 1389

فاصله‌ها

مرد چشم از "فاصله‌ها" گرفت. سرش را به زیر انداخت. اشک چشمانش را سوزاند. قطره اشکی روی دستش چکید. بلند شد و تلویزیون را خاموش کرد. وقتی به بستر خزید و لحاف را سرش کشید، فقط به یک چیز فکر می‌کرد و آن «حرمت پدر!» بود که همه از آن فاصله گرفته بودند، حتی هنرمندان، رسانة ملی و سید عزت‌الله خان ضرغامی!

نوشته شده توسط در 0:23 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم فروردین 1389

هر چه می‌کشم از دست تو می‌کشم!

یک سال بود. یک سال آزگار. یک سالی بود که می‌شد از آن عشقی که گرفتارش شده بود سرخورده و سرشکسته به خانه برگشته بود. و حالا یک حالت خاصی داشت. یک حالتی که هیچ کس از این حالت‌ها نمی‌تواند داشته باشد. آهسته از خانه بیرون می‌آمد و در کوچه خودشان که همیشه پر از جمعیت بود، تنهایی و سر به زیر طول کوچه را قدم می‌زد.

ولی انگار آن روز در یک لحظه همه چیز برای او تمام شد. هنوز به خانه برنگشته بود که برگشت و سر به آسمان بلند کرد و خدا را به باد ناسزا گرفت و بلند گفت: «حالا می‌فهمم که هر چی می‌کشم از دست تو می‌کشم؛ و گرنه اگه تو می‌خواستی که همه چی حل بود!...»

نوشته شده توسط در 3:16 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یازدهم اسفند 1388

هر شب تنهایی

باد که می‌آید، مرد از خانه بیرون می‌زند. پایش که به کوچه می‌خورد صدای سگ‌ها بلند می‌شود. لحظاتی بعد سکوت. سکوت در سکوت. باد بر شاخ و برگ‌های درختان می‌وزد. زوزهٔ شاخه‌های عریان، خش‌خش برگ‌های پاییزی و سوز سردی که می‌آید. مرد از کوچه‌ای که به سوی مسجد منتهی می‌شود راه می‌افتد. آرام با خود زمزمه می‌کند. قدم برمی‌دارد و تا عمق تاریکی رخنه می‌کند.

صدای مرموز باد به گوش می‌رسد. طوفانی از خاک ناگهان خانه‌ها را در بر می‌گیرد. صدای به هم خوردن پنجره‌ای، تخته قاپویی سکوت شب را می‌خراشد.

 مرد همهٔ کوچه‌ها را زیر پا می‌گذارد. سپس از کناره‌های ده به خانه برمی‌گردد. خانه‌ای تنها، در کنار ده. حیاطی بزرگ و عریان. با دخمه‌ای که بوی نم می‌دهد. مرد پا به دخمه می‌گذارد. فتیلهٔ چراغ را بالا می‌کشد و می‌نشیند پای چراغ. پالتوش را هنوز بر دوش دارد. کتاب جیبی فرهنگ زبان را برمی‌دارد. سیگاری روی لب می‌گذارد و برای روشن کردن آن، از آتش چراغ کمک می‌گیرد. سپس پکی می‌زند و دنبال لغت تنهایی می‌گردد.   Alone سپس «هر شب»    Every night  قلم را برمی‌دارد و  می‌نویسد:

هر شب تنهایی     Every night Alone 

 

نوشته شده توسط در 0:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388

ابله

دیروز او آمد و همین امروز هم دوباره برگشت. برادرم سنی از او گذشته است. سیگار روی لب‌هایش بود. هنوز هم وقتی سیگارش را می‌گیراند دو کف دستش را مشت می‌کرد. شعلهٔ کبریت در پناه دستانش می‌لرزید. وقتی سیگارش آتش می‌گرفت او همهٔ غصه‌های عالم را با دود غلیظی بیرون می‌داد. همین دیروز وقتی دوباره بعد از سال‌ها آمد، هنوز پالتوی چرکی‌ تنش بود. ریش درازش هنوز بوی ادکلن می‌داد. متفکرانه حرف می‌زد و مدام از جمهوری می گفت. شبیه شخصیت‌های اصلی فیلم‌های قدیمی. مدام آه می‌کشید و از رفیق‌های تهرانی‌اش می‌گفت.

برادرم دیروز وقتی آمد، از آن همه هیبت، فقط حالت نوستالژیک او احساس مرا برانگیخت. مغز نیم‌کارهٔ او، دل نیم‌سوز او هنوز در سلطهٔ تفکرات کمونیستی بود. البته بارها اعتراف کرده بود که او از کمونیست هم چیزی بارش نیست. گاهی یادم هست با خنده گفته بود که من کشته مردهٔ این ادا و اطوراهای رفیق رفقا هستم. ادبیات شیرینی دارند. بیشتر از دیگران به دل می‌نشینند...

 و گرنه من برادرم را خوب می‌شناسم. عقل او به آن چیزها قد نمی‌داد. قد نمی‌دهد. هیچ وقت. او سه سال آزگار در پنجم ابتدایی درجا زد. هنوز هم قد نمی‌‌دهد. هنوز هم وقتی با ریش درازش بازی می‌کند مرا به خنده می‌اندازد.

 برادرم را دوست دارم. چون به قول معروف چیزی توی دلش نیست. هر چه هست در این چهرهٔ غلط انداز اوست. یک ساعت باهاش بنشینی رفیق می‌شوی و تازه می‌فهمی که چقدر ابله است.

 امروز وقتی داشت می‌رفت بهش گفتم ابله و دو تایی بلند بلند خندیدیم.

نوشته شده توسط در 0:26 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم بهمن 1388

لحظه‌های خوش زندگی

مهمان‌ها آمدند. صدای باران را از پشت بام‌ها به گوش می‌رسید. گنجشک‌ها پر زدند. برگ‌های درختان باران‌زده، لرزیدند. مادر کرسی را مرتب کرد. لحظاتی بعد همه زیر باران دویدند. همه خود را به اتاق رساندند. اتاق گرم شد. مادر چراغ گردسوز را روشن کرد. اتاق روشن شد. لبخند‌ها روی لب‌ها گل کرد. چشم‌ها به روی هم خندیدند. لحظه‌های خوش زندگی، زیر باران جریان داشت...

نوشته شده توسط در 0:26 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم دی 1388

خاطرات

سایه‌ها می‌آیند. ابرها می‌روند. سایه‌ها می‌روند. ابرها سرگردانند. آفتاب پشت غباری نمناک، وسط آسمان ایستاده است. باد  درختان را به هم می‌کوبد. پدر از راه می‌رسد. یادگاری از گذشته‌ها. شبیه آن عکس قدیمی. هنوز می‌لنگد. هنوز لبخند نمی‌زند. هنوز توی خودش است. اسکلت کلافه‌ای که توی پالتوی مشکی پشمی جمعش کرده باشند. با کلاهی لبه‌دار خاکستری. با زنبیلی بر دست... سایه‌ها می‌آیند و می‌روند. آفتاب، نسیم پاییزی و ابرها سرگردانند. صحن یک حیاط قدیمی پر است از خاطراتی که پشت سر هم قطار می‌شوند.

نوشته شده توسط در 23:36 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم دی 1388

جدایی در بهشت

صبح آفتاب همه جا را روشن کرده بود. عمو چمدان را برداشت و در چارچوب در حیاطِ خانه ایستاد. زن عمو و مادر هنوز داشتند حرف می‌زدند. من و مریم و رضا هم لحظه‌ها را با ناراحتی می‌شمردیم. انگار دنیا برای هر سهٔ ما به آخر رسیده بود. هیچ کدام راضی به جدایی از هم نبودیم.

وقتی ماشین آمد و دم در حیاط ایستاد بغض من ترکید. رضا لبخندی زد و اشک‌هایش جاری شد. مریم لحظه‌ای برگشت و همه حیاط را از زیر نگاه‌های خود گذراند. بعد با حسرت گفت: «اینجا بهشت است!».

من و رضا همدیگر را بغل کردیم. صدای آهی که عمو از ته دل کشیده بود، به گوشم رسید. چمدان را با سر و صدا توی صندوق گذاشت و صدا زد:

- رضا، مریم!

وقتی در ماشین را باز کرد صدای موسیقی قدیمی بیرون زد:

با ما بودی، بی ما رفتی
چون بوی گل به کجا رفتی
تنها ماندم،تنها رفتی
چو کاروان رود، فغانم از زمین، بر آسمان رود
دور از یارم، خون می بارم

...

 

نوشته شده توسط در 23:52 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم دی 1386

رقیب

 «سنگ؟ نه، تیر! وهم هجوم یک افعی؟ نه! دلشوره یک حادثه تلخ، نه! تحمل یک چهره زشت؟ نه، انتظار ضربه مشتی که بر سرت فرود می‌آید، نه...، نه... نه، بدتر از اینها، عجب حس بدی است که نسبت به تو دارم. خیلی بد. بدتر از آنی که فکرش را می‌کنی.»

«از من متنفری؟ چرا؟»

«نه، نه از تنفّر بدم می‌آید! چیزی است شبیه ... »

«آخه چرا؟ مگر من چه کار کرده‌ام ؟...»

«ای کاش خواستگار خواهرم بودی، ای کاش طلبکار ده میلیونی بابام بودی، ای کاش بقالی سر کوچه‌مان بودی؛ ای کاش دنداپزشک مخصوص خانوادگی ما بودی؛ اما در  نویسندگی رقیب من نبودی! متوجهی که؟»  

نوشته شده توسط در 0:18 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386

صبر زیباست، بخاطر تو زیباست

   دیروز روبروی هم نشستیم. به هم لبخند زدیم. مثل همیشه، یعنی در این مدت طولانی آشنایی‌مان، باز دلهای هر دوی ما لرزید. حتی از چشم من قطره اشکی هم روی گونه‌ام لغزید. او سرش را تکان داد. یعنی:

«باز شروع کردی؟!»

 بعد سرش را پایین انداخت. دستمال کاغذی را طوری که من نفهمم از جیبش درآورد و دماغش را بالا کشید. وقتی سرش را بلند کرد نوک بینی نازکش سرخ بود؛ امّا می‌خندید. می‌دانستم که مثل همیشه به صبر دعوتم می‌کند. بی آنکه چیزی بگوید(مثلاً من هنوز سی سالم نشده است، یا: هنوز اصلا اوضاع ما مساعد نیست!)، ‌باز لبخند زد. کیفش را برداشت و رفت و من بنا بر ذوق ادبی که داشتم گوشه‌ی کتابی که دستم بود نوشتم. «صبر زیباست، صبر برای تو زیباست. صبر به خاطر تو زیباست.»

 

 

نوشته شده توسط در 22:47 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم آذر 1386

صبح قیامت

 

شب. پنجره. مهتاب. سکوت. اشک. تنهایی. یک شب دیگر پر از تنهایی.

«جیرجیرکها خوابند. تو چرا نمی‌خوابی؟»

«منتظرم!»

پایان شب. وقتی خواب چشمانت را فرا می‌گیرد او می‌آید و تو در‌ آغوش مخملینش آرام می‌گیری.

*

صبح. آفتاب صبح قیامت طلوع کرده است. تو هیچ وقت بیدار نمی‌شوی. حتی صدای صور اسرافیل هم بیدارت نمی‌کند. انگار خواب ناز کودکانه در چشمانت لانه کرده است.

نوشته شده توسط در 0:20 |  لینک ثابت   •