|
با اندکی توضیح! |
دوشنبه بیست و یکم تیر 1389
کودک يهودي : پدر من به من گفته شما شرور، تروریست و حیوان صفت هستید.

کودک فلسطيني: ولی پدر من چیزی بهم نگفته. آخه پدر تو اون رو کشته.
با تشکر از سیده خانم افروز ارزهگر |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 21:46 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
دیروز و امروز |
یکشنبه نهم خرداد 1389
یادداشتی بر این دو عکس:
من آدم کمارادهای نیستم. هم اهل ارادهام و اهل برنامهام؛ اما بستگی دارد به اون کاری که باید انجام بدم. اگر به انجام دادنش میارزد حتمن همان کار را انجام میدهم. با همه سختیهاش. ولی بدبختی اینجاست که به ندرت پیش میآید که کاری را شایستة انجام دادنش بدانم. پس یعنی تا به حال خیلی کار نکردهام. حتی از کنار خیلی از کارهای به ظاهر مفید گذشتهام.
در مورد مبارزه با چاقی هم، به سختی به نتیجه رسیدم. یعنی حدود ۱۵ سال طول کشید که به این نتیجه برسم که نباید چاق شد و اگر هم شد، باید زود برگشت به یک وضعیت طبیعی. باید اذعان کنم که زنها از آن جهت که عامل بدبختیهای مردها هستند، سنگ بنای چاقی مردها هم به دست آنهاست. مخصوصا آنجا که زنی داشته باشی تو را بیشتر دوست بدارد و دست پختش هم خوب باشد. بعد هم مدام بهت حرص بدهد که چرا اله نیستی و بله هستی. بله نیستی و اله هستی. تا اینکه تو را افسرده میکند و تو مجبوری غم و غصة دنیا را بخوری. آن وقت هر روز یک کیلو وزن اضافه کنی. آری، چاقی ما ریشه در تاریخ ازدواجمان دارد. خانم وقتی پایش را در زندگی یک آدم اهل ورزش و تفریح و ناآرام میگذارد، در روزهای اول دوستان او را از دستش میگیرد و الخ...
و البته باید اعتراف کنم که من سالها بر این اعتقاد بودم که چاقی یک مرد را خوشتیپتر و متشخصتر میکند. اما حالا که چاقی را با همه ضررهایش تجربه کردهام، دیگر بر آن اعتقاد نیستم. حالا معتقدم که اولا میشود با لاغر شدن، جانسختترین زنها را هم دق داد. وقتی غذاهای خوشمزهاش توی قابلمه میماند و او از ته دل آهی میکشد و ...یا دیگر وقتی کسی ندارد که به نظافت یخچال برسد، مدام میبینی غر میزند و غصه میخورد و روز به روز لاغرتر و تکیدهتر میشود. این نوید خوبی است. یعنی این تنها راه حذف فیزیکی یک خانم از زندگی برای همیشه است.
از این گذشته، من به وقتی دیدم در این مدت افزون بر میلیونها ریال در زندگی صرفهجویی کرده و به اقتصاد خانواده و مملکتم کمک کردهام،بر خودم میبالم.
تازه، وقتی بعد از گذشت سه ماه میبینم که من یکی از با ارادهترینها هستم. طوری که در بحبوحه عید توانستم از خیر آن همه شیرینی و آجیل بگذرم، و در ایام عید فقط به سه تا شیرینی کوچک اکتفا کردم. پس میتوانم کارهای بزرگتری هم انجام بدم. چون واقعا مبارزه با چاقی خیلی سخت است. من سختی این مبارزه را با تمام وجود دارم درک میکنم. ولی هر وقت روی ترازو میروم و وزنم را با اعداد تازه آشنا میکنم نمیدانید چقدر کیف میکنم. شادی من هنگام رفتن روی ترازو، درست شادی حین افطار یک مؤمن در روزهای ماه مبارک رمضان است. همیشه پیروزی در این مبارزه را جشن میگیرم و از خدا تشکر میکنم.
البته مجبورم اینجا یک اعتراف دیگری هم بکنم؛ چرا که از باب من لم یشکرالمخلوق؛ لم یشکر الخالق، اصلا درست نیست من از یاد شخصیت بزرگی مثل آقای دکتر کرمانینژاد عزیز بگذرم. من هم مثل خیلیها در این راه بسیار خطیر، مدیون این عزیز هستم. با افتخار تمام میگویم که در این مدت طبق معیارهای پزشکی حدود ۱۲ کیلو وزن کم کردهام و هنوز در میانه راه هستم. باید تا آخر بروم و برگردم به روزهایی که زنی در زندگیام نبود.
تذکر: دوستان توجه کنند که خانم من اهل وبلاگ خواندن نیست، این چنان جسورانه پرده از روی بعضی مسائل برداشتم و گرنه بله منم مثل خیلیها...میترسم. بدجوری هم میترسم....

امروز یعنی چند روز قبل!

نتیجه: من دارم با مشکلی به نام چاقی مبارزه میکنم. |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 0:53 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
تقدیم به دوستان خوبم |
دوشنبه شانزدهم فروردین 1389
سال نو خوبی داشته باشید!

|
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 20:12 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
به درخواست یک عزیز چند عکس از طبیعت زیبای روستای قرهگل |
پنجشنبه بیستم اسفند 1388
حجم عکسها بزرگ اگر میخواهید با کیفیت عالی ببینید در رایانه حفظ کنید



|
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 22:57 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
پارهٔ تن امت |
یکشنبه بیست و دوم آذر 1388
 |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 19:31 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
خانه ما |
پنجشنبه پنجم آذر 1388
اینجا خانه ماست
اینجا خانه ما بود.
خانهای که پدرم با خون و دل ساخت.
و مادرم آن را با خون و دل اداره میکرد.
روزها پی شستن بود، پی رُفتن!
شبها هم پی زغال میگشت.
تا شکم بخاری هیزمسوز را سیر کند!
وای چه روزهایی گذراندیم ما!
و چها کشید مادرم!
آن منم،
آن خواهرم
و آن یکی بچه همسایه!
ما همبازی مرغها بودیم.
خاکبازی میکردیم.
و مادرم انگار که با زمین و زمان سر جنگ داشته باشد،
با خودش حرف میزد. و به همه فحش میداد.

|
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 22:23 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
ما از این راه میرویم |
جمعه بیستم شهریور 1388
به سوی بهشت!
|
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 15:3 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
بینظیر |
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388
به بینظیری تو دشمنان کنند اقرار
در انتخاب آقای احمدینژاد به عنوان گزینه اصلح، بنده فقط و فقط به مبانی فکری خودم تکیه میکنم و امیدوارم بیان دلایل عقلی خودم دوستان را مجاب کند که در این انتخاب به راه خطا نرویم.
حتی چهار سال قبل که هنوز چیز قابل توجهی از آقای احمدینژاد ندیده بودیم، بنده با توجه به چند اصل، ایشان را برای احراز این سمت خطیر مناسب دیدم:

1.به اینکه ایشان مردی از جنس مردم است اعتقاد دارم. تمام حرکات و سکنات و موضعگیریهای ایشان مؤید همین امر بود.

2.آقای احمدینژاد با تجربه کار عملی از معلمی گرفته تا بخشداری،فرمانداری، استانداری و شهرداری، راه و روش خدمت را به معنای واقعی کلمه یاد گرفته بود.

3.دکتر برخلاف دیگران که از تئوریهای متفاوت دم میزنند، عملاً نیازهای جامعه را درک کرده بود که مهمترین نیاز کار شبانهروزی برای جبران عقبماندگیهای سالهای گذشته بود و به همین خاطر ایشان یکی از شعارهای خود را "کار" انتخاب کرد و در حقیقت به این شعار خویش نیز جامهٔ عمل پوشاند. اگر منصفانه بنگریم میبینیم دقیقهای از وقت چهار سالهٔ ایشان به بطالت و خوشگذرانی و قرتیبازی نگذشته است.

4.مردم ما از مدتها پیش، از دعواهای سیاسی بزرگان قوم شدیداً خسته و متنفر شده بودند که متاسفانه بعضی از بزرگان قوم این امر را نفهمیدند و حتی گاهی به عمد این آتش را شعله ور کردند و اظهر من الشمس بود که اگر کسی غیر از آقای احمدینژاد سر کار میآمد دوباره همان آش بود و همان کاسه. آمدن آقای احمدینژاد و پیروزی شگفتانگیز او آب سردی بود روی این آتش خانمانسوز. اگر نیک بنگریم میبینیم در طول این مدت بارها او را به سوی منازعهها و مشاجرهها تحریک کردند که وقار،متانت، بزرگمنشی و عدم اعتنای او به غوغاسالاری غوغاسالاران باعث سرافکندگی جریانهای مسئلهساز و مسئلهدار شد.

5.اینجانب با احترام به همه سلیقهها و با اشمئزاز از مشاجرههای بیهوده، با توجه به ویژهگیهای انسانی خاص آقای دکتر احمدینژاد، باز حمایت قاطع خود را از ایشان اعلام میدارم و از خداوند بزرگ برای ایشان آرزوی سلامتی و توفیق خدمت به کشور و ملت را دارم.

6.در پایان لازم میدانم این را هم عرض کنم که حمایت و اعلام نظر ماها،از وظایف انسانی ماست و هیچ وقت در پیشگاه خداوند متعال بیاجر نخواهد ماند. کمک برای پیروزی آقای دکتر احمدینژاد، کمک به سازندگی پایههای اقتصادی، اصلاحات سیاسی و توسعهٔ فرهنگی کشور است.



![]()




|
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 23:42 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
سلام |
یکشنبه یکم دی 1387
سلام |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 23:43 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
چند عکس یادگاری |
دوشنبه یکم بهمن 1386
حاج اکرام علیف بنیانگذار حزب اسلامی باکو:
حاج اکرام مرد عجیبی است. من عصاره غیرت آذربایجانیها را در وجود این مرد شریف و نازنین به وضوح دیدم. بیان فوقالعاده آتشین و برندهای داشت. با این حال سوز و حال معنوی عجیبی در سخنانش موج میزد. یکی دو بار در قم به حضورش شرفیاب شدم و در مورد حزب و فعالیتهایشان با هم صحبت کردیم. میگفت من بخاطر این فعالیتها به مدت 28 سال به زندان محکوم شدم. و مدتهای مدیدی را
ادامه مطلب... |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 20:23 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
روزهای برفی ما در قم |
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
کودک هم کودکان امروز!

دبههای خالی در زمستان سخت هم دست بردار نیستند!

محمدجواد هم یک خانه اسکیمویی درست کرد.

برفی شدیدی در حال باریدن بود!

این برف بیسابقه است! |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 12:55 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
کبوتر سفید به پرواز درآمد |
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
کبوتر سفید
داستانهایی از زندگی علما
نویسنده: مجید محبوبی
ناشر: بوستان کتاب
نوبت چاپ: اول1386
قیمت: 600 تومان
تیراژ: 3000
|
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 19:14 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
یادگاری |
سه شنبه بیستم آذر 1386
آقای رهنما، آقای متقی، آقای رحماندوست، آقای میرزایی،بنده حقیر سراپاتقصیر و مهندس سعید علیپور!
توضیح:سال ۱۳۸۴ بود. بهمن ماه. جشنواره کتاب سال مجله سلام بچهها! داشتیم عکس یادگاری میگرفتیم. گفتم آقای رحماندوست من اون شعر باغبان شما را در دو ابتدایی خوندم. با تعجب و خنده گفت: یعنی تو میگی از من جوانتری؟!
گفتم : بابا من سنی ندارم فقط ۳۲ سالمه!
و آقای رحماندوست آن موقع از ۵۰ چند سالی اونورتر رفته بودند!
|
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 15:40 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
لینک بوی بهار |
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385

|
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 23:31 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
بدون شرح |
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
 |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 12:22 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
همايش شيرخوارگان حسيني |
شنبه هفتم بهمن 1385
بدون شرح!

|
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 10:31 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
زمستان زیباست |
جمعه یکم دی 1385
|
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 10:35 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
محبوب قرن |
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385
 |
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 10:25 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
عکس 1 |
پنجشنبه یازدهم آبان 1385
تقدیم به کسانی که فرصت دیدن وبلاگ ما را ندارند!

|
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 11:56 توسط مجید محبوبی |
|
|
|