تبليغاتX
باغچه
یادداشت‌ها،دیدگاه‌ها و کتاب‌های مجید محبوبی
صفحه نخست ارتباط با ما آرشيو مطالب لينك RSS
كاربر ميهمان خوش آمديد
یکشنبه بیست و دوم آذر 1388
 
ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 19:31 |
پنجشنبه پنجم آذر 1388
اینجا خانه ماست

اینجا خانه ما بود.

خانه‌ای که پدرم با خون و دل ساخت.

و مادرم آن را با خون و دل اداره می‌کرد.

روزها پی شستن بود، پی رُفتن!

شب‌ها هم پی زغال می‌گشت.

تا شکم بخاری هیزم‌سوز را سیر کند!

وای چه روزهایی گذراندیم ما!

و چها کشید مادرم!

آن منم،

آن خواهرم

و آن یکی بچه همسایه!

ما هم‌بازی مرغ‌ها بودیم.

خاکبازی می‌کردیم.

و مادرم انگار که با زمین و زمان سر جنگ داشته باشد،

با خودش حرف می‌زد. و به همه فحش می‌داد.

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 22:23 |
جمعه بیستم شهریور 1388
به سوی بهشت!

 

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 15:3 |
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388
به بی‌نظیری تو دشمنان کنند اقرار

 در انتخاب آقای احمدی‌نژاد به عنوان گزینه اصلح، بنده فقط و فقط به مبانی فکری خودم تکیه می‌کنم و امیدوارم بیان دلایل عقلی خودم دوستان را مجاب کند که در این انتخاب به راه خطا نرویم.

حتی چهار سال قبل که هنوز چیز قابل توجهی از آقای احمدی‌نژاد ندیده بودیم، بنده با توجه به چند اصل، ایشان را برای احراز این سمت خطیر مناسب دیدم:

1.به اینکه ایشان مردی از جنس مردم است اعتقاد دارم. تمام حرکات و سکنات و موضع‌گیری‌های ایشان مؤید همین امر بود.

2.آقای احمدی‌نژاد با تجربه کار عملی از معلمی گرفته تا بخشداری،فرمانداری، استانداری و شهرداری، راه و روش خدمت را به معنای واقعی کلمه یاد گرفته بود.

3.دکتر برخلاف دیگران که از تئوری‌های متفاوت دم می‌زنند، عملاً نیازهای جامعه را درک کرده بود که مهم‌ترین نیاز کار شبانه‌روزی برای جبران عقب‌ماندگی‌های سال‌های گذشته بود و به همین خاطر ایشان یکی از شعارهای خود را "کار" انتخاب کرد و در حقیقت به این شعار خویش نیز جامهٔ عمل پوشاند. اگر منصفانه بنگریم می‌بینیم دقیقه‌ای از وقت چهار سالهٔ ایشان به بطالت و خوش‌گذرانی و قرتی‌بازی نگذشته است.

4.مردم ما از مدت‌ها پیش، از دعواهای سیاسی بزرگان قوم شدیداً خسته و متنفر شده بودند که متاسفانه بعضی‌ از بزرگان قوم این امر را نفهمیدند و حتی گاهی به عمد این آتش را شعله ور کردند و اظهر من الشمس بود که اگر کسی غیر از آقای احمدی‌نژاد سر کار می‌آمد دوباره همان آش بود و همان کاسه. آمدن آقای احمدی‌نژاد و پیروزی شگفت‌انگیز او آب سردی بود روی این آتش خانمان‌سوز. اگر نیک بنگریم می‌بینیم در طول این مدت بارها او را به سوی منازعه‌ها و مشاجره‌ها تحریک کردند که وقار،متانت، بزرگ‌منشی و عدم اعتنای او به غوغاسالاری غوغاسالاران باعث سرافکندگی جریان‌های مسئله‌ساز و مسئله‌دار شد.

 

5.اینجانب با احترام به همه سلیقه‌ها و با اشمئزاز از مشاجره‌های بیهوده، با توجه به ویژه‌گی‌های انسانی خاص آقای دکتر احمدی‌نژاد، باز حمایت قاطع خود را از ایشان اعلام می‌دارم و از خداوند بزرگ برای ایشان آرزوی سلامتی و توفیق خدمت به کشور و ملت را دارم.

6.در پایان لازم می‌دانم این را هم عرض کنم که حمایت و اعلام نظر ماها،از وظایف انسانی ماست و هیچ وقت در پیشگاه خداوند متعال بی‌اجر نخواهد ماند. کمک برای پیروزی آقای دکتر احمدی‌نژاد، کمک به سازندگی پایه‌های اقتصادی، اصلاحات سیاسی و توسعهٔ فرهنگی کشور است.

 

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 23:42 |
یکشنبه یکم دی 1387
 

 سلام

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 23:43 |
دوشنبه یکم بهمن 1386
 

 

حاج اکرام علیف بنیانگذار حزب اسلامی باکو:

 

حاج اکرام مرد عجیبی است. من عصاره غیرت آذربایجانیها را در وجود این مرد شریف و نازنین به وضوح دیدم. بیان فوق‌العاده آتشین و برنده‌ای داشت. با این حال سوز و حال معنوی عجیبی در سخنانش موج می‌زد. یکی دو بار در قم به حضورش شرفیاب شدم و در مورد حزب و فعالیتهایشان با هم صحبت کردیم. می‌گفت من بخاطر این فعالیتها  به مدت 28 سال به زندان محکوم شدم. و مدتهای مدیدی را

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 20:23 |
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386

کودک هم کودکان امروز!

دبه‌های خالی در زمستان سخت هم دست بردار نیستند!

محمدجواد هم یک خانه اسکیمویی درست کرد.

برفی شدیدی در حال باریدن بود!

این برف بی‌سابقه است!

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 12:55 |
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386

کبوتر سفید

داستانهایی از زندگی علما

نویسنده: مجید محبوبی

ناشر: بوستان کتاب

نوبت چاپ: اول1386

قیمت: 600 تومان

تیراژ: 3000

 

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 19:14 |
سه شنبه بیستم آذر 1386

آقای رهنما، آقای متقی، آقای رحماندوست، آقای میرزایی،بنده حقیر سراپاتقصیر و مهندس سعید علیپور! 

توضیح:سال ۱۳۸۴ بود. بهمن ماه. جشنواره کتاب سال مجله سلام بچه‌ها! داشتیم عکس یادگاری می‌گرفتیم. گفتم آقای رحماندوست من اون شعر باغبان شما را در دو ابتدایی خوندم. با تعجب و خنده گفت: یعنی تو می‌گی از من جوانتری؟!

گفتم : بابا من سنی ندارم فقط ۳۲ سالمه!

و آقای رحماندوست آن موقع از ۵۰  چند سالی اونورتر رفته بودند!

 

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 15:40 |
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
 

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 23:31 |
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 12:22 |
شنبه هفتم بهمن 1385
بدون شرح!

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 10:31 |
جمعه یکم دی 1385
زمستان زیباست
ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 10:35 |
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385
محبوب قرن
ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 10:25 |
پنجشنبه یازدهم آبان 1385
تقدیم به کسانی که فرصت دیدن وبلاگ ما را ندارند!

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 11:56 |