دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
شب. پنجره. مهتاب. سکوت. اشک. تنهایی. یک شب دیگر پر از تنهایی.
«جیرجیرکها خوابند. تو چرا نمیخوابی؟»
«منتظرم!»
پایان شب. وقتی خواب چشمانت را فرا میگیرد او میآید و تو در آغوش مخملینش آرام میگیری.
*
صبح. آفتاب صبح قیامت طلوع کرده است. تو هیچ وقت بیدار نمیشوی. حتی صدای صور اسرافیل هم بیدارت نمیکند. انگار خواب ناز کودکانه در چشمانت لانه کرده است. |