سه شنبه چهارم دی 1386
مادر، مادر
دَمِ ظهر بود. بوی غذای رباب خانم باز داشت میپیچید. قبل از همه مادر وارد خانه ما شد. خانهای که هیچ سویی نداشت. خاموش خاموش بود. فقط من و زنم بودیم. دو آدم محبوس در خانهای که مدتها تنابندهای درش را نکوبیده بود. پشت در صدای مهمانها کشندهتر از هر چیز بود. مادر قبل از اینکه دستهایش را در گردنم حلقه کند دو بسته دویستهزارتومانی را جلوی چشمم گرفت:«شرمندهام به خدا!»
اشک در چشمانم حلقه زد. سرم را به سینهاش گذاشتم و گریستم. دو سالی بود که با همه قهر بودیم. ایل و تبار همه ما را فراموش کرده بودند و حالا که در اوج فلاکت ما فیلشان یاد هندوستان کرده بود؛ ما دو نفر دچار شدیدترین دلهرهها بودیم. «دم ظهر و یخچال خالی از همه چیز!»مادر بستههای پول را دستم داد و های های گریست. و من اشکهایم را پاک کردم و گفتم: «مادر حتی نان خشک و خالی هم نداریم! شما بفرمایید تا من برگردم.»
مهمانها نشسته بودند و خانه بعد از مدتها بوی غذا، بوی مادر به خود گرفته بود.
