پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
برادر آفتاب
حبیب در خیمه را کنار زد و بیرون آمد. شبحی از مردی که مثل غول بر روی تل ایستاده بود در غروب دیده میشد. کاغذ لوله شدهای دستش بود.
- آهای عباس، جعفر، عثمان، عبدالله با شما هستم!
مردان خیمهگاه یکی یکی از خیمهها بیرون آمدند. حبیب به طرف خیمه امام رفت. امام خود صدا را شنیده بود و داشت بیرون میآمد.«این مرد کیست؟»
حبیب دستی به ریش سفیدش کشید و گفت:
- پسر ذیالجوشن! فرمانده سمت راست پسر سعد!
صدای دو رگه شمر دوباره آرامش خیمهگاه را به هم ریخت.
- خواهرزادههای من ! برایتان امان نامه آوردهام!
همه نگاهها به طرف خیمه عباس و برادرانش بود. ناگهان پرده کنار رفت و قامت بلند بالای عباس جلوی خیمه ظاهر شد. سر به زیر چند قدمی به طرف امام برداشت. پرده اشک چشمانش را پوشانده بود. حرفی برای گفتن نداشت. بغضش را فرو خورد و آرام گفت:
- از من چه خطایی سر زده که دشمن در من طمع کرده است؟
بعد اشکهایش را پاک کرد و در سکوت، کنار برادر ایستاد. امام دست به شانه عباس گذاشت. قلبش پر از محبت برادر بود. برادری که شجاعت و صلابت پدر در چهرهاش نمایان بود.
باز صدای شمر سکوت غروب را خراشید. عباس سنگینی نگاهها را روی خود احساس کرد. هنوز منتظر فرمان امام بود. امام با لبخند برادر را نگاه کرد:
- جوابش را بده، اگر چه مرد فاسقی است!
عباس هیچگاه راضی به گفتگو به مرد چنین گستاخی نبود. اگر برادر امر نمیکرد بیمحلی او و برادرانش به او شکنندهتر از هر چیز بود. دست به قبضة شمشیر برد. قدم از زمین برداشت و به سوی تل رفت. جعفر، عثمان و عبدالله هر سه از خیمه بیرون آمدند و کنار امام ایستادند.
صدای رعدآسای ابوالفضل در مردان خیمهگاه روح دلاوری بخشید:
- چه میخواهی پسر ذیالجوشن؟
شمر لرزید. چند قدمی عقبتر رفت و با لکنت زبان گفت:
- پسر خواهرم، مادر شما از قبیله ماست! بیهوده خود را به کشتن ندهید. فردا همه به قتل میرسند. تو و برادرانت در امان هستید. بیایید با یزید بیعت کنید و خود را به هلاکت نیندازید.
پسر علی مثل شیر خروشید. چنان جواب دندانشکنی به شمر داد که شمر از خشم دندان به هم سایید و در تاریکی گم شد.
- لعنت خدا بر تو و بر امانی که برای ما آوردهای، میگویی دست از یاری حسین، فرزند زهرا دست برداریم و بیاییم با ناپاکزادهای مثل یزید بیعت کنیم؟
شمر در حالی از خشم قدمهایش را بر زمین میکوبید از خیمهگاه دور شد. ابوالفضل با چهرهای گشاده به خیمهگاه بازگشت. یاران امام او را در میان گرفتند و کار شجاعانهاش را تحسین کردند.[1]
