جمعه بیست و هشتم دی 1386
ظهر خونین
- این پسر علی است، سردار خیبر، قهرمان احد! به خدا هیچ کس را توان مقابله با او نیست!
پسر سعد نعره کشید:
- مقاومت کنید، او بیکس است!
امام شمشیرش را از خون حرامیان سیراب کرد و برگشت. هنوز کشتههای سپاهش بر زمین بود. بین آنها ایستاد و با صدای بلند گریست و ناگهان فریاد مظلومانهاش در دشتی که ناله زخمیها آن را پر کرده بود پیچید:
- ای عبدالله بن عقیل! ای حرّ ریاحی! آهای حبیب بن مظاهر! ای علی اکبر! برادرم عباس! شما ای دلاورمردان! چرا شما را میخوانم پاسخم نمیدهید؟ ای سواران عرصة پیکار برخیزید و این سرکشان پست را از حریم خاندان پیامبر برانید!...
ذوالجناح شیهه سر داد، روی دو پایش بلند شد و امام را به سوی خیمهها برد.
*
آسمان پر از غبار بود. بوی خون در همه جا پیچیده بود. امام کنار خیمهگاه از اسب پایین آمد. دست و بالش پر از خون بود. صدا زد:
- برایم جامهای بیاورید که کسی در آن رغبت نکند.
لباس را آوردند. امام آن را از زیر لباسهایش پوشید و با همه وداع کرد. سکینه دختر امام جلو آمد و بلند گریست. امام او را بغل کرد و روی سینهاش فشرد:
- سکینه جان مرا با اشکهای خود مسوزان، ای بهترین بانوان! بعد از مرگم تو از هر کسی برای سوگواری من سزاوارتری!
زینب جلو آمد و سکینه را از امام جدا کرد. سپس در حالی که میگریست رو به امام کرد و گفت:
- برادرجان! خدا دیدهات را نگریاند!
امام اشک چشمانش را پاک کرد و لبخند زد:
- چرا نگریم خواهر، با این که بعد از لحظاتی شما به اسیری برده میشوید؟
ام کلثوم خواهر دیگر امام خودش را به امام رساند:
- برادر جان، آیا تسلیم مرگی؟
امام در حالی که اشک میریخت، با لبخند گفت:
- چگونه نباشم با این که در میان دشمنان گرفتارم؟
امام در حالی که میگریست سوار ذوالجناح شد. با همه وداع کرد. اسب از زمین سمهایش را از زمین کند و در غبار گم شد. زنان و بچهها از خیمهگاه بیرون آمدند و چند قدمی دنبال امام دویدند. شبحی از امام در میان غبار خاکستری دیده میشد که داشت به میدان کارزار میرسید.
*
- کیست بین این مردم که جدی چون جد من داشته باشد؟ مردم من فرزند فاطمهام! پدرم علی است، کیست که عمویی همچون عموی من جعفر داشته باشد؟
امام شمشیر میزد و سپاه یزید را از هم میپاشاند. ناله زخمیها از هر طرف بلند میشد. پسر سعد نعره کشید:
- آهای تیراندازها!
مردان نقابپوشی که در گوشه و کنار میدان سنگر گرفته بودند کمان به دست از گودالها بیرون آمدند. روی زانو تکیه زدند و فرزند رسول خدا را نشانه رفتند.
- تمام کنید!
پسر سعد شمشیر را در هوا چرخاند و به سوی امام اشاره کرد. امام تا چشمش به پسر سعد افتاد صدایش کرد:
- پسر سعد، آبی دهید آلالله سخت تشنهاند!
جواب امام بارانی از تیر بود که بر پیکر خستهاش باریدن گرفت.
*
امام با پیکر زخمی از اسب پایین افتاده بود؛ اما هنوز داشت میجنگید. دشمن حلقه محاصره را داشت تنگتر میکرد. تمیم بن قحطبه فرمانده شامی با گستاخی داد کشید:
- فرزند علی! تا کی میخواهی مقاومت کنی؟ فرزندان و یارانت همه کشته شدند و تو باز میخواهی با شمشیر با بیست هزار نفر بجنگی؟
امام جواب داد:
- آیا من به جنگ شما آمدم یا شما به جنگ من آمدید؟ آیا من راه را بر شما بستم یا شما راه را بر من بستید؟ شما یاران و کسان مرا کشتید و میان من و شما جز شمشیر نخواهد بود.
پسر قحطبه باز گستاخی کرد. بادی در غبغب انداخت و با غرور گفت:
- زیاد سخن مگو، بیا با هم بجنگیم، بیا ببینم چه میکنی!
امام همه را عقب زد. تمیم شمشیر را با سر و صدا از غلاف بیرون کشید و به سوی امام غرید. امام قدمی جلو گذاشت و بانگ برآورد و «یا محمد»ی گفت و شمشیر را بر گردن تمیم کوبید. همه وحشت کردند. سپاه ابن سعد از هم گسیخت. سر تمیم پنجاه متر آن طرفتر پرت شده بود.
هیاهو در لشکر ابن سعد پیچید. یزید ابطحی فریاد کشید:
- وای بر شما، آیا از نبرد با یک نفر درماندهاید؟ آیا میخواهید فرار کنید؟
سپس خود برگشت و رو در روی امام ایستاد. امام نفسی تازه کرد و گفت:
- آیا مرا نمیشناسی که بیباک به سوی من میآیی؟
ابطحی چیزی نگفت. با غرور به سوی امام هجوم آورد و شمشیر کشید. امام فرصتی نداد. از زیر شمشیر او گریخت و با ضربهای فرقش را دو نیمه کرد.
*
شمر وحشتزده فریاد کشید:
- چرا به حسین مهلت میدهید؟
سربازان از هر سو یورش آوردند. امام زخمی و بیحال بود. دیگر نایی برای جنگیدن نداشت. پسر مالک خودش را به امام رساند و با شمشیر به شانه امام زد. شمشیر امام در هوا چرخی خورد و بر سرش فرود آمد. مرد دیگری آمد و ضربه دیگری به امام زد. خون از جای جای بدن امام فواره زده بود. چنان ضعیف شده بود که تا میخواست بلند شود زود میافتاد. صدای شادی و هلهله دشمن آغاز شده بود. سنان بن انس به خودش جرأت داد و جلو آمد. فرصت خوبی بود. نگاهی به پیکر نیمه جان امام انداخت. دیگر خطری نداشت. نیزه را بالا برد و محکم بر شانه زخمی امام کوبید. صدای ناله امام بلند شد. سنان قهقه زد. نیزه را از شانة امام بیرون آورد. خون از سر نیزه میچکید. آن را دوباره بر سینه امام کوبید. سپس تیری در چلة کمانش گذاشت و از نزدیک گلوی امام را نشانه رفت. تیر هوا را شکافت و در گلوی امام فرو رفت. امام تیر را از گلوی خود بیرون کشید و مشت خود را از خون پر کرد. سپس سر به آسمان بلند کرد و گفت:
- خدایا تو میبینی که با فرزند پیامبرت چه می کنند!
امام از حال رفته بود. لحظهای به هوش آمد. مردی بالا سرش نشسته بود. امام او را شناخت. پسر سعد بود. امام چشمان خیس خود را به روی او بز کرد و گفت:
- عمر! قصد داری تو خود مرا بکشی؟
چهره عمر برافروخت. سیاه شد. هیچ وقت چنین بیچاره نشده بود. خولی را صدا زد.
- وای بر تو، بشتاب و حسین را راحت کن!
خولی از اسب پایین آمد. خنجر از بیخ کمر کشید. بالا سر امام نشست...
ناله از همه جا بلند شد. دنیا لحظهای رنگ ظلمت به خود گرفت. آفتاب از شرم نقاب غبار و خاکستر بر رخ کشید. بادهای سیاه شروع به وزیدن کرد. کربلا به خون نشست. کربلا خون گریست.[1]
[1] .فرهنگ سخنان جامع امام حسین (ع)، ص 570 الی 573
