تبليغاتX
باغچه - دیدار با چهره‌ای ماندگار بعد از 25 سال

شنبه بیست و دوم فروردین 1388

دیدار با چهره‌ای ماندگار بعد از 25 سال

باد پاییزی می‌وزد. باور نمی‌کنم یک سال دیگر از سال تحصیلی تمام شده و سال تحصیلی دیگری آغاز شده است. با ناباوری قدم می‌گذارم دوباره روی جاده‌های سنگی "شیرینکند". شیرینکند برای من کابوسی بیش نیست. پر از دلهره. دلتنگی. غربت و جدایی...

***

سال چهارم ابتدایی در دبستان ده خودمان تنها بودم. این هم از سر لطف آقای اصغری بود. و گرنه قبلش رفتم شیرینکند ثبت نام کردم. بعد لطف‌آباد و در نهایت آقای اصغری مدیر مدرسه و معلم اول ابتدایی روستای خودمان گفت که می‌توانی در خود روستا درس بخوانی. تنها شاگرد کلاس چهارم ابتدایی. همین جا بود که با آقای احمدی نیز آشنا شدم. معلم کلاس دوم و سوم ابتدایی روستای ما بود...

من در پنجم ابتداییچند روز پیش از ثبت نام و شروع کلاس‌ها، به طور اتفاقی آقای احمدی را در روستا دیدم. سال گذشته با اینکه معلم ما نبود؛ ولی به خاطر خوش‌برخوردی و هم‌بازی بودن در فوتبال و والیبال بعد از ظهرهای مدرسه با او دوست شده بودیم. محبت ایشان با همه بچه‌ها زبان‌زد بود. در عین حالی که از اقتدار معلمی بهرة کافی و وافی داشت، از صحبت، محبت و گفت‌وگو با بچه های روستا دریغ نمی‌کرد. این در حالی بود که سابقاً من معلم‌هایی دیده بودم که آیینه تمام‌نمای شمر بن ذی‌الجوشن بودند. خشن، بی‌محل و مدعی؛ امّا آقای احمدی انگار با معلم‌های دیگر فرق داشت...آن روز تا او را دیدم خیلی گرم مرا تحویل گرفت و از حال و روزگارم پرسید و اینکه آیا قبول شده‌ام یا نه. خبر موفقیتم در کلاس چهارم، او را خوش‌حال کرد. ولی من به خاطر اینکه دوباره یکه و تنها مجبور بودم یک سال دیگر جاده‌های سنگی شیرینکند را طی کنم، ناراحت بودم و این را به ایشان گفتم. آقای احمدی با مهربانی و محبتی که در لحن و صدایش موج می‌زد، لبخندی زد و گفت: «امسال قرار است مدیر و معلم دبستان لطف‌آباد باشم؛ کلاس پنجم ابتدایی هم داریم، مایل باشی می‌توانی بیایی لطف آباد!»

آقای احمدی

با اینکه لطف‌آباد نیز ده دیگری بود و به نظر من آن‌روزها هیچ جای دیگر ده خودمان نمی‌شد؛ با این حال هم به خاطر اینکه شیرینکند نبود و هم به خاطر آقای احمدی خیلی خوش‌حال شدم. انگار احساس کردم دلهره بزرگم تبدیل به امید و آرزویی شیرین شد. من تصمیمم را گرفتم و رفتم ثبت نام کردم؛ ولی هم دهاتی‌هایم صمد و داود هنوز مُردّد بودند. آن دو مردودی سال پنجم بودند که در شیرینکند درس می‌خواندند. خانواده آنها قبول نمی‌کردند. می‌گفتند شیرینکند بهتر از لطف‌آباد است؛ ولی خانواده من کاری به کارم در این زمینه نداشتند. به هر حال آنها نیز موافقت خانواده‌هایشان را جلب کردند و حرکت روزانه ما به لطف‌آباد شروع شد. روزها و هفته‌های اول، آقای احمدی نیز همراه ما می‌آمدند که بعدها در لطف‌آباد خانه گرفتند.

بعد از کلاس اول ابتدایی، بهترین سال تحصیلی من پنجم ابتدایی بود(1363شمسی). هم معلم خوبی داشتم و هم همکلاسی‌های خوب. از آن همکلاسی‌ها خوب که نه نفر بودیم دو نفرشان مثل خود من طلبه شدند و الان هم هر از گاهی در قم همدیگر را می‌بینیم، ولی از بقیه تقریبا بی‌خبرم.

امّا اکنون بعد از 25 سال که به آن دوران بازگشته‌ام، می‌بینم هم روزهای اولی که با آقای احمدی همراه می‌شدیم و تا لطف‌آباد می‌رفتیم، تقریباّ همه‌ آن حال و هوای صمیمی در ذهنم به یادگار مانده است و هم روزهای پایانی سال که باز با ایشان همراه می‌شدیم و با هم طی مسیر می‌کردیم. حال و هوای کلاس هم هیچ وقت فراموشم نمی‌شود. حواس ما بیش از درس، به خود آقا معلم بود. خصوصیات خوبی که ایشان داشت و ما از بس باایشان صمیمی بودیم که آقا غلام صدایش می‌کردیم. البته الان می‌فهمم که چقدر ما اشتباه می‌کردیم و ابتدایی‌ترین ادب راه هم در مورد معلم خود نمی‌فهمیدیم رعایت کنیم و البته این هم از لطف و محبت بیش از حد آقای احمدی نسبت به ما بود که به این چیزها توجهی نداشت و ما شاید این خطاب را از زبان معلم‌های دیگر گرفته بودیم، که با اسم کوچک او را صدا می‌زدند. باری، من هیچ وقت گذر لحظه‌ها را حس نمی‌کردم. درس خود به خود خوانده می‌شد. هیچ احساس سختی و دلشورگی نکشیدم. مشق‌ها و تمرین‌ها را انجام می‌دادم. با آمادگی کامل امتحانات را می‌نوشتم و هیچ وقت از بی‌انضباطی و شلوغی و اذیت دیگران رنج و لذت نمی‌بردم. آن سال بر خلاف سال‌های قبل، دانش‌آموز خوبی شده بودم. وقتی کارنامه ثلث اول و دوم را گرفتم، باور نمی‌کردم دومین نفر کلاس باشم. یکی از این کارنامه‌ها را هنوز دارم که با افتخار دادم برادر بزرگم امضا کرد.

آن سال تمام شد. در یکی از روزهای بهاری با آقای احمدی عکس یادگاری گرفتیم. من آن روز سرم را از ته تراشیده بودم و چون از عکس خوشم نیامد پاره‌اش کردم.

آن سال تمام شد. ما برای همیشه چند نفر را از  دست دادیم. از همه گران‌‌تر و سخت‌تر، از دست دادن آقا غلام بود. بعد صمد که با اینکه چند سالی از من بزرگ‌تر بود، ولی یک سال تمام با هم در راه‌ لطف‌آباد هم‌قدم بودیم. بعد هم، خانم مرضیه اسکندریان که یکی از همکلاسی‌های ما بود. صمد برای ادامه تحصیل به میاندوآب رفت. مرضیه ظاهراً به روستای خودشان باروق برگشت و آقا غلام هم به جای نامعلومی که افسانه‌وار در موردش چیزهایی می‌شنیدیم.

آقا غلام در باروق درس می‌دهد

آقا غلام در آق‌کند درس می‌دهد

او به شهر خودشان عجب‌شیر برگشته است

آقا غلام شهید شده است

آقا غلام دوباره برمی‌گردد این طرف‌ها...

موقع امتحانات نهایی سال سوم راهنمایی؛ وقتی بادوچرخه‌ام در کوچه‌ پس کوچه‌های باروق پرسه می‌زدم و به طور اتفاقی از یکی از مدارس ابتدایی باروق سر درآوردم، صدای آشنایی مرا از بالای دوچرخه پایین انداخت. آن چنان ذوق‌زده شدم که نتوانستم مثل یک آدم حسابی از در مدرسه و کلاس وارد بشوم و با آقای احمدی دیدار و دیده‌بوسی بکنم. دوچرخه را زمین انداختم و دویدم جلو پنجره کلاس و سلام کردم. همه بچه‌های کلاس برگشتند و به من نگاه کردند و خیلی خجالت کشیدم. بعد آقا غلام از کلاس بیرون آمد و با من دست داد و احوالپرسی کرد...

بعد از این دیدار، دوباره جدایی حاکم شد. من به دبیرستان رفتم. بعدها به حوزه رفتم. بعدها به قم آمدم؛ امّا هیچ‌وقت این معلم عزیز را فراموش نکردم. همیشه به یادش بودم و گاهی اوقات به یاد او چیزهایی می‌نوشتم. حتّی سال 1377 یک بار سراغش را از آموزش و پرورش عجب‌شیر گرفتم. گفتند آقایی داریم اینجا به نام منصوز احمدی، احتمالا  فامیل ایشان باشد. آدرس مدرسه آقای منصور احمدی را دادند و من رفتم انگار ایشان هم آن روز تشریف نداشتند.

گذشت تا اینکه در آخرین روز سال گذشته(1387)که سر مزار درگذشتگان روستای خودمان حاضر بودیم، مرد پا به سن گذاشته‌ای را دیدم در نهایت وقار و متانت که از لابلای قبرها می‌آمد و مرا با تعجب نگاه می‌کرد. حدس زدم شاید او مرا می‌شناسد؛ ولی من نتوانستم ایشان را بشناسم. خدایا این کیست؟ این مرد چشم آبی چه کسی است؟ هر چه به حافظه‌ام فشار آوردم نتوانستم چیزی کشف کنم تا اینکه وقتی دیده‌بوسی کردیم و او مرا با اسم خودم صدا کرد و من عاجز ماندم از شناخت او؛ او خودش، خویشتن را معرفی کرد: «مجید، منم صمد. صمد عبداللهی!»

شاید بیست سالی می‌شد صمد را ندیده بودم.  صمد پسر خوبی بود(است). صدای خوبی داشت(دارد) و من خاطرات خوبی از او به ذهن دارم. لحظاتی با صمد به گذشته‌های دور برگشتیم. از خاطرات گذشته سخن به میان آوردیم و ناگهان رسیدیم به آقا غلام. در کمال ناباوری صمد گوشی اش را درآورد و گفت: «مدتی پیش آقای احمدی را دیدم و شماره موبایلش را گرفتم.» وقتی شماره را از صمد گرفتم انگار دنیا را به من دادند.

در اولین فرصت، پیامکی به شماره همراه آقای احمدی فرستادم که گویای احساسات و علاقه شدید من به معلم دوران ابتدایی‌ام بود.«سلام ای سلطان خاطرات  و رویاهای من!» و بعد پیامک دوم و پیام آشنایی و نهایتاً صحبت و قول قرار برای دیدار.

***

روزهای اول امسال، در کنار دید و بازدیدها، همه‌اش به آقا غلام فکر می‌کردم که الان چه شکلی شده است؟ هیچ باورم نمی‌شد آن جوان رعنا و قد بلند، که ریش سیاه و یک‌دستی داشت، آن معلم عزیز، آن دوست دوست‌داشتنی خاطرات کودکی من، شاید تغییر چهره داده باشد. خدایا چقدر پیر شده است؟ آیا گرد سفید پیری بر آن محاسن سیاه نشسته است؟ وقتی به خودم نگاه کردم که چقدر پیر شده‌ام و موهای سرم همه از دم سفید شده‌اند،  با خود گفتم: «وقتی تو خود این چنین شده‌ای، چه می‌گویی در مورد مردی که 25 سال دیگر بر او گذشته است؟»

آقای احمدی

به هر حال روز موعود فرا رسید و ماجرای دیدار اتفاق افتاد. و شرح این اتفاق، باشکوه‌تر از آن است که به توصیف آید. مسلماً ایشان نیز به همان اندازه که ما خوشحال شدیم، خوش‌حال شده بودند که با اشتیاق و تواضع تمام به استقبال بنده آمدند و مرا مثل دوران کودکی‌هایم غرق محبت خویش نمودند.

 خدا را شکر ما به هر حال بعد از 25 سال، دوباره آقای احمدی را دیدیم و چهره به چهره هم نشستیم ومدتی به صحبت و دیدار گذارندیم. همسر محترمه، پسران استاد، -آقا شفیع که دانشجو بودند و آقا شهاب که در کلاس دوم راهنمایی تحصیل می‌کردند - نیز مثل پدر بزرگوارشان، ما را شرمنده محبت‌های خود کردند.

الان به این فکر می‌کنم که هر کس به نوبه خود، در ذهن و اندرون خویش چهره‌های ماندگاری دارد که هر وقت خواست، می‌تواند برای آنها مراسم نکوداشت بگیرد و از آنها به یک سلام و احوال‌پرسی تقدیر نماید. مسلماً غیر از آقای احمدی عزیز، چهره‌های ماندگار دیگری نیز در ذهن من حضور دارند که به شرط توفیق خدمتشان خواهم رسید.

نوشته شده توسط در 2:6 |  لینک ثابت   •