تبليغاتX
باغچه - جایی که نویسنده هم کم می‌آورد!

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

جایی که نویسنده هم کم می‌آورد!

خواندن این مطلب برای جوانانی که به سن قانونی رأی دادن نرسیده‌اند، و به مادران عزیزی که بار شکستنی در وجود خود دارند توصیه نمی‌شود!

فرق نویسنده با دیگران این است که هیچ وقت کم نمی‌آورد. نه اینکه اصلاً کم نمی‌آورد؛ بلکه خیلی کم، کم می‌آورد. و آن وقت که کم آورد می‌شود برای خودش یک مطلب خواندنی. مثلاً همین امروز من به این فکر می‌کردم که چطوری می‌شود به کسی که خیلی دوست داری، بگویی از مادرت بدم می‌آید. این واقعاً سخت است؛ ولی متاسفانه گاهی اتفاق می‌افتد و واقعاً در زندگی من بارها، این امر اتفاق افتاده است. من واقعاً کسانی را خیلی دوست دارم، ولی از بعضی از منسوبان آنها بدجوری بدم می‌آید. دیده‌اید که بعضی‌ها در چشم آدم مثل اویناش مادر آدم می‌مانند(برای یافتن معنی کلمه اویناش یا به لغتنامه دهخدا مراجعه کنید و یا از اهل فن بپرسید). و اینجاست که آدم می‌ماند و نویسنده در بیان این مطلب کم می‌آورد.

چندی پیش که در حب و علاقهٔ شدیدم به جناب آقای دکتر احمدی‌نژاد از یک طرف و در نفرت شدیدم به بعضی از مدیران سطح استانی حضرت ایشان مانده بودم(یعنی برای حل این معادله کم آورده بودم) یاد ضرب‌المثلی از زبان مادری‌ام افتادم که اتفاقاً بارها از زبان مادر عزیز خودم شنیده بودم که می‌فرمود:«بالا! ایته حرمت ائله، ییه سینه خاطیر!» یعنی فرزندم به سگ هم احترام کن به خاطر صاحبش! و این ضرب‌المثل کمی آرامم کرد.

می‌بینید چقدر قشنگ است! چقدر این ضرب‌المثل‌ها جلوی نفخ شدید دل آدمی را می‌گیرد!(این هم تعبیر آذری است که در بیان فارسی آن کم آوردم) به خدا اگر این مطلب نبود شاید من از دست بعضی‌ها که به ناحق جای حقی را گرفته‌اند دق می‌کردم. بعضی‌هایی که در محل کار خود به نماد کینه علیه دکتر احمدی‌نژاد شده‌اند. بعضی‌ها که اصلاً رنگ و بوی آن عزیز را ندارند. بعضی‌ها که دوستان نظام را به مخالفان تبدیل کردند و مخالفان را به معاند.

 این از برکت کلمات حکمت‌آمیز پدران و مادران ماست که می‌توانیم عَلَقِه مُضغه‌هایی مثل این بعضی‌ها را تحمل کنیم،(این علقه مضغه هم تعبیر استاد عزیزم جناب دکتر حسینی قزوینی است که وقتی در معرفی بعضی از آدم‌ها کم می‌آوردند این تعبیر را در مورد آنها به کار می‌بردند. واقعا تعبیر بحایی است که بعضی‌ها با این که به دنیا آمده‌اند و سال‌هاست مثل آدم‌ها زندگی می‌کنند؛ولی هنوز قدر و منزلتشان در همان مرحله علقه مضغگی مانده است) و گرنه اگر برای هر چیزی غیرت آذری به کار می‌بردیم سنگ روی سنگ بند نمی‌شد.

حال ماییم و این مرد شریف و نجیب و دوست‌داشتنی و عده‌ ناجوری که مثل وصله ناجور به کاپشن رنگ روشن حضرت ایشان چسبیده‌اند و تا این مطلب برود و به گوش حضرت ایشان برسد و ایشان اقدامی بکند، این علقه مضغه‌ها چند پله هم  از شانه‌های مردم بالا رفته‌اند و شده‌اند عزیز‌السلطان!

فاعتبروا یا اولی الابصار!(یعنی ای‌کاش می‌توانستم بگویم که از کجاها می‌سوزم، ولی اولی‌الابصار خودشان می‌دانند!

 و این برای یک نویسنده نهایت کم آوری است که نتواند حرف دلش را راحت بزند!)

نوشته شده توسط در 8:39 |  لینک ثابت   •