دوشنبه چهاردهم دی 1388
جدایی در بهشت
صبح آفتاب همه جا را روشن کرده بود. عمو چمدان را برداشت و در چارچوب در حیاطِ خانه ایستاد. زن عمو و مادر هنوز داشتند حرف میزدند. من و مریم و رضا هم لحظهها را با ناراحتی میشمردیم. انگار دنیا برای هر سهٔ ما به آخر رسیده بود. هیچ کدام راضی به جدایی از هم نبودیم.
وقتی ماشین آمد و دم در حیاط ایستاد بغض من ترکید. رضا لبخندی زد و اشکهایش جاری شد. مریم لحظهای برگشت و همه حیاط را از زیر نگاههای خود گذراند. بعد با حسرت گفت: «اینجا بهشت است!».
من و رضا همدیگر را بغل کردیم. صدای آهی که عمو از ته دل کشیده بود، به گوشم رسید. چمدان را با سر و صدا توی صندوق گذاشت و صدا زد:
- رضا، مریم!
وقتی در ماشین را باز کرد صدای موسیقی قدیمی بیرون زد:
با ما بودی، بی ما رفتی
چون بوی گل به کجا رفتی
تنها ماندم،تنها رفتی
چو کاروان رود، فغانم از زمین، بر آسمان رود
دور از یارم، خون می بارم
...
