تبليغاتX
باغچه - جدایی در بهشت
یادداشت‌ها،دیدگاه‌ها و کتاب‌های مجید محبوبی
صفحه نخست ارتباط با ما آرشيو مطالب لينك RSS
كاربر ميهمان خوش آمديد
دوشنبه چهاردهم دی 1388

صبح آفتاب همه جا را روشن کرده بود. عمو چمدان را برداشت و در چارچوب در حیاطِ خانه ایستاد. زن عمو و مادر هنوز داشتند حرف می‌زدند. من و مریم و رضا هم لحظه‌ها را با ناراحتی می‌شمردیم. انگار دنیا برای هر سهٔ ما به آخر رسیده بود. هیچ کدام راضی به جدایی از هم نبودیم.

وقتی ماشین آمد و دم در حیاط ایستاد بغض من ترکید. رضا لبخندی زد و اشک‌هایش جاری شد. مریم لحظه‌ای برگشت و همه حیاط را از زیر نگاه‌های خود گذراند. بعد با حسرت گفت: «اینجا بهشت است!».

من و رضا همدیگر را بغل کردیم. صدای آهی که عمو از ته دل کشیده بود، به گوشم رسید. چمدان را با سر و صدا توی صندوق گذاشت و صدا زد:

- رضا، مریم!

وقتی در ماشین را باز کرد صدای موسیقی قدیمی بیرون زد:

با ما بودی، بی ما رفتی
چون بوی گل به کجا رفتی
تنها ماندم،تنها رفتی
چو کاروان رود، فغانم از زمین، بر آسمان رود
دور از یارم، خون می بارم

...

 

ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 23:52 |