|
خاطرات |
یکشنبه بیست و هفتم دی 1388
سایهها میآیند. ابرها میروند. سایهها میروند. ابرها سرگردانند. آفتاب پشت غباری نمناک، وسط آسمان ایستاده است. باد درختان را به هم میکوبد. پدر از راه میرسد. یادگاری از گذشتهها. شبیه آن عکس قدیمی. هنوز میلنگد. هنوز لبخند نمیزند. هنوز توی خودش است. اسکلت کلافهای که توی پالتوی مشکی پشمی جمعش کرده باشند. با کلاهی لبهدار خاکستری. با زنبیلی بر دست... سایهها میآیند و میروند. آفتاب، نسیم پاییزی و ابرها سرگردانند. صحن یک حیاط قدیمی پر است از خاطراتی که پشت سر هم قطار میشوند.
|
|
|
|
لینک ثابت |
|
نوشته
شده در
ساعت 23:36 توسط مجید محبوبی |
|
|
|
|
|
|
بی تو بی هم قطار می میرم ، من از این انتظار می میرم منو از روز رفتنت کشتی ، برنگردی دو بار می میرم
همه ی سال بی تو یک روزه ، من به روزهای هفته بدبینم حالم از بعد رفتنت خوش نیست ، همه روزها رو جمعه می بینم
مثل پروانه ای که تو پیله است ، دلم از این همه قفس خونه جز تو که روزگارم رو دیدی ، دیگه کی حال ما رو می دونه من ، من دارم از تب تو می سوزم ، دل دریا رو آب کن ، برگرد زندگیم انتظارته هر روز ، زندگیمو رها کن از این درد
|
|
|
|
|
|
|
|

كد آهنگ كد موسيقی
Powered by
BLOGFA Designed by
YAS THEME
خروجی وبلاگ
|
|
|