یکشنبه چهارم بهمن 1388
مهمانها آمدند. صدای باران را از پشت بامها به گوش میرسید. گنجشکها پر زدند. برگهای درختان بارانزده، لرزیدند. مادر کرسی را مرتب کرد. لحظاتی بعد همه زیر باران دویدند. همه خود را به اتاق رساندند. اتاق گرم شد. مادر چراغ گردسوز را روشن کرد. اتاق روشن شد. لبخندها روی لبها گل کرد. چشمها به روی هم خندیدند. لحظههای خوش زندگی، زیر باران جریان داشت...
ارسال شده توسط مجید محبوبی در ساعت 0:26 |



