سه شنبه یازدهم اسفند 1388
هر شب تنهایی
باد که میآید، مرد از خانه بیرون میزند. پایش که به کوچه میخورد صدای سگها بلند میشود. لحظاتی بعد سکوت. سکوت در سکوت. باد بر شاخ و برگهای درختان میوزد. زوزهٔ شاخههای عریان، خشخش برگهای پاییزی و سوز سردی که میآید. مرد از کوچهای که به سوی مسجد منتهی میشود راه میافتد. آرام با خود زمزمه میکند. قدم برمیدارد و تا عمق تاریکی رخنه میکند.
صدای مرموز باد به گوش میرسد. طوفانی از خاک ناگهان خانهها را در بر میگیرد. صدای به هم خوردن پنجرهای، تخته قاپویی سکوت شب را میخراشد.
مرد همهٔ کوچهها را زیر پا میگذارد. سپس از کنارههای ده به خانه برمیگردد. خانهای تنها، در کنار ده. حیاطی بزرگ و عریان. با دخمهای که بوی نم میدهد. مرد پا به دخمه میگذارد. فتیلهٔ چراغ را بالا میکشد و مینشیند پای چراغ. پالتوش را هنوز بر دوش دارد. کتاب جیبی فرهنگ زبان را برمیدارد. سیگاری روی لب میگذارد و برای روشن کردن آن، از آتش چراغ کمک میگیرد. سپس پکی میزند و دنبال لغت تنهایی میگردد. Alone سپس «هر شب» Every night قلم را برمیدارد و مینویسد:
هر شب تنهایی Every night Alone
