شنبه بیست و یکم بهمن 1385
يك چراغ، يك خواهر
به خواهرم كه تازه هجرت كرده است
كمي مانده به رودخانه،
خانهاي هست!
از آنجا كه نگاه مي كني،
تپههاي مشرف به آن ديده ميشوند!
صداي رودخانه به گوش ميخورد!
آن، روزهاي بهار بود.
زمين همه سبز است!
بوي گياه به مشام ميخورد،
بوي درختان تازه شكوفه زده!
به رودخانه نميرويم، به اين خانه ميرويم بچه!
مسحور رودخانهام،
اما باجي(نجيبه) دستم را ميكشد و ميگويد:
"اينجاست!"
*

زني با چادر سپيد وارد خانه ميشود،
و زني با روسري كه به دهانش بسته پيشواز ميآيد!
آيا اينها خواهران من هستند؟
چه ميدانم؟
زبانم چنين چرخيده كه بگويم خواهر!
خواهر نجيبه، خواهر لطيفه، خواهر طيبه!
سه خواهر، يكي از يكي بزرگتر!
يكي از يكي كوچكتر!
هاي!روزگار غريبي با شعر دست به دست هم داديم!
هاي! روز بدي است امروز!
خواهر تو بميري و من نتوانم به مجلس عزايت بيايم؟!
صداي گريهام را از اينجا بشنو!
بيتهاي واپسين شعرم را نخواهم گفت،
تا نگويم خاطره آن روز بهاري را،
نخواهم گفت!
آن روز پر از آفتاب را!
...
كوچه، كوچهاي باريك!
به آن دو در كوچك باز ميشود.
يكي آهني و يكي از چوب!
در آهني آبي مال آنهاست،
خواهرم در را باز كرد.
حياط كوچكي بود!
پر از گوسفند و بره!
غروب پر است از صداي بعبع برهها
غروب يعني واپسين لحظات روز!
در اين خانه چراغي روشن خواهد شد!
روشن كننده آن چه كسي است؟
چراغ روشن ميشود،
اتاقها را نور پر ميكند،
در دست او فانوسي است،
كار مگر تمام ميشود؟
لبهايش در حال لبخند پژمرده است،
لپهايش خالي از يك قطره آب!...
(كجايي حاج احد؟ خدا بيامرزدت!
خانهات خراب شد حاجي!
در خانهات بسته ماند حاجي!
روزهاي تنهاييات يادت هست مرد؟
تو هم براي من خاطره بزرگي هستي،...)
عروس هنوز كرسي را بر نچيده است!
بياييد بنشينيد،
بچهها چايي بياوريد!
دم عروب صداي رودخانه،
نسيم هم ميوزيد،
سرما؟ نه بهار بود آن روز!
*
نشستيم كنار كرسي!
حاج احد ريش سفيدي بود
مردي هفتاد ساله،
چپق ميكشيد...
از پسرعمو فرخ هم خبري نبود!
در آن خانه فقط عروسي بود،
چراغي،
فانوسي،
و يك گله گوسفند!
هنوز هم صداي بعبعشان در گوشم است خواهر!
...
باز هم آتش كرسي را روشن مي کنيم،
اما تو را خدا، آن موقع ديگر ما را رها نكني بروي،
يقين آن زمان كسي خواهد بود به برههاي تو شير بدهد،
دلتنگ مباش ما هم خواهيم آمد،
ما هم ميآييم... ما هم ميآييم...