باغچه
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
چیست این جنون؟
داد از این تنهایی
داد از این عشق!
آه! باد پاییزی میوزد
و من با شیون ساز شاخههای شکسته میگریم.
آخر چیست این تنهایی،
که به هیچ زبانی نمیتوان گفت،
به هیچ زبانی نمیشود بیانش کرد؟
آخر چیست این عشق،
چیست این دوست داشتنهای بیانتها،
چیست این قلب لبریز از کسی که مدام از تو فرار میکند؟
چیست این دلتنگی،
چیست این جنون،
چیست این گنگی در مصاف عاشقی؟
...
...
...
چیست این سردرگمی،
چیست؟
چیست این غرور که در پای معشوق قربانی میشود؟
چیست این حقارت،
کیست این زلیخا،
این یوسف،
کیست این مجنون،
این لیلی،
آن فرهاد،
این شیرین،
و من خودم که در این جزیره سرگردانی زانو در بغل گرفتهام؟
بغض کرده،
دلشکسته،
و...خراب!!
نوشته شده توسط
در 8:45 | لینک ثابت
•
