تبليغاتX
باغچه - یادی از پاییزهای گذشته

دوشنبه پنجم آذر 1386

یادی از پاییزهای گذشته

شبهای پاییز و زمستان برای من خاطره انگیز است. در روستا که بودیم شبهای زیبایی داشتیم. من مشقهایم را روی کرسی و در زیر نور چراغ گردسوز(لامپا) می‌نوشتم، تا شام حاضر می‌شد. مادر یا زنداداش سفره را پهن می‌کرد. نان خشک بود و آبگوشت داغ و بخاری که از روی قابلمه به هوا لوله می‌شد. همه جمع می‌شدند.

 قاشقها توی کاسه‌های فلزی(چوبین می‌گفتیم در حالی که فلزی بودند!) صدا می‌کردند و زنداداش ما را به صبر دعوت می‌کرد. آبگوشت را که تیلیت می‌کردیم و می‌خوردیم معمولا سر سهم گوشت(البته بیشترش سیب زمینی و سبزی خشک و گوجه خشک بود تا گوشت) بچه‌ها دعواشون می‌شد. یکی قهر می‌کرد، یکی به دیگری چشم غره می‌رفت و...

بعد، نه تلویزیون بود و نه رایانه و نه هیچ چیز دیگر! همه‌اش چشمانمان به در بود تا کسی برای شب‌نشینی بیاید و یا ما از بزرگترها می‌خواستیم تا اجازه بدهند برای شب نشینی خانه همسایه‌ها و فامیلها برویم. راه رفت و آمد ما به همسایه‌ها از پشت بام بود. تا صدای پایی از پشت بام می‌آمد چقدر خوشحال می‌شدیم! ...

 به قول شهریار: آلله نه خوش غمسیز غمسیز یاشاردیق(خدایا! چقدر خوش بودیم و بی‌غم زندگی می‌کردیم!)

نوشته شده توسط در 22:7 |  لینک ثابت   •