<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>باغچه</title>
<link>http://majid225mahboobi.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 07 Sep 2010 13:31:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سطری از هبوط(خاطرة اعزام به جبهه در ماه مبارک رمضان)</title>
<link>http://majid225mahboobi.blogfa.com/post-275.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 298px; HEIGHT: 174px&quot; height=174 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.iisg.nl/images/meca13.jpg&quot; width=278 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;کلاس سوم راهنمایی بودیم. روزهای آغازین سال 1367 شمسی بود. از مدت‌ها پیش رفتن همکلاس‌ها و بچه‌های دیگر کلاس‌ها ما را هم وسوسه می‌کرد که برویم جبهه. من 14 سالم بود. هر وقت می‌خواستم تصمیمی برای رفتن به جبهه بگیرم، نارضایتی خانواده جلو چشمم می‌آمد و منصرف می‌شدم. تا اینکه آن روزها نمی‌دانم چطور شد که جرأتی پیدا کردم و دل به دریا زدم. با چند نفر از دوستان یعنی حدودا نصف کلاس 9 نفری رفتیم ثبت نام کردیم و اعلام آمادگی کردیم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آقای موسوی مدیر مدرسه، از اینکه تعدادی از دانش‌آموزان مدرسه‌اش می‌خواستند اعزام بشوند خوش‌حال بود. مخصوصا روزی که می‌خواستیم برویم هیچ کدام پول تو جیبی نداشتیم. چشم‌های مهربان آقای موسوی یه جور دیگری نگاهمون می‌کرد. مثل یک برادر بزرگ از ما پرسید: بچه‌ها پولی چیزی دارید؟ همه با خجالت گفتیم: نه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;و او محتویات جیبش را بیرون ریخت و هر چه داشت بین ما چند نفر تقسیم کرد. برای هر کدام سه اسکناس 20 تومانی سبز! البته وقتی گفت قرض می‌دهم یک جوری شدیم و سعی کردیم روی آن پول‌ها حساب نکنیم. ولی بودنش در جیبمان بهتر از نبودش بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد از اجرای مراسم صبحگاه، ‌ماشین تویوتای سپاه آمد و ما سوار شدیم. چقدر حسرت این لحظه را خورده بودم من. قبل‌ها که ماشین می‌امد و رزمنده‌ها را می‌برد من آرزو می‌کردم که روزی برسد و من هم مثل آنها سوار پشت تویوتا بشوم و راهی جبهه‌ها بشوم. آن موقع‌ها شور و حال خاصی بود؛ ولی روز اعزام ما هیچ خبری از شور و مور نبود. نه بلندگویی، نه صدای آهنگرانی! هیچ چیز! حتی وقتی رسیدیم میدان روستا، پدر یکی از بچه‌ها حالمان را گرفت. به پسرش گفت: «اگر بروی جبهه پسر من نیستی!»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;البته پیرمرد حق داشت. دو سه تا از پسرهاش توی جبهه بودند. و او هم جای  پدر مادر همة ما بود. او وقتی ناراضی بود یعنی به خوبی این حس به ما منتقل می‌شد که خانوادة ما هم راضی نیستند! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دوست ما اعتنایی نکرد و سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. ماشین از میدان روستا هم رد شد و به طرف روستای باروق حرکت کرد. سومین روز اردیبهشت بود. هوا نیمه بارانی بود و دشت و سرسبز! گندمزارهای اطراف جادة خاکی باروق در باد موج می‌زدند. چقدر خوشحال و خندان بودیم خدای من!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بالاخره رسیدیم به باروق. باروق روستای سرسبز و خرمی بود. الان شهر شده است. آن موقع هم نسبت به روستاهای دیگر واقعا شهر بود. تا رسیدیم ماشین مستقیم رفت داخل حیاط ستاد. ستاد ناحیه. توی یکی از اتاق‌های نه چندان بزرگ ستاد که پر از پتوهای سربازی بود، چای تازه دم حاضر بود. با بوی و بخاری که از آبدارخانه می‌آمد! تا نشستیم یک سری دیگر از بچه‌های روستای دیگر آمدند. روستایی به نام حمید. آنها هم مثل ما خوشحال و خندان بودند با این تفاوت که کمی از ما درشت‌تر بودند و داد می زدند که هر سال دو بار مردود شده‌اند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;چایی خوردیم و بلند شدیم. این بار مینی‌بوسی آمد و ما چیدیم توی اتوبوس. بچه‌ها زود با هم اخت شدند و با شوخی و خنده از باروق خارج شدیم و راهی ملکان شدیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نزدیکی‌های بازار گل که بازار هفتگی بود، دلشوره وجود مرا گرفت. با خود گفتم نکند برارد بزرگم اینجا راه را بر ماشین ببندد و با پس گردنی از ماشین پیاده‌ام کند و با خود ببرد. این بود که پشت صندلی قایم شدم تا کسی مرا از بیرون نبیند. خوشبختانه بخیر گذشت. اگرچه ماشین نمی‌دانم برای چه نگه داشت؛ ولی زود حرکت خودش را از سر گرفت و دور شد. با حرکت ماشین نفس راحتی کشیدم و آرزو کردم که هیچ‌وقت کسی به سراغم نیاید. نمی‌دانم چرا یک جورهایی هم از خانه و اعضای خانواده خسته شده بودم. تازه، از وقتی که جنگ شروع شده بود آرزوی چنین اعزامی را داشتم. فکر می‌کردم می‌روم برای همیشه. می‌روم برای اولین و آخرین بار.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ماشین از جادة خاکی و پرخطر شاهین‌دژ گذشت و به میاندوآب رسید. در میاندوآب همه نگاه‌ها به بیرون بود. به جاهایی که هواپیمها بمباران کرده بودند. مخصوصا به یکی از مخازن ترکیدة کارخانة قند که یادآور یک سال پیش بود!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در میاندوآب خیلی معطل نشدیم. به دست راست پیچیدیم و راهی ملکان شدیم. نزدیکی‌های ظهر بود که رسیدیم سپاه ملکان. جایی که برادر بزرگم سه سالی در آنجا مشغول خدمت بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;سپاه حیاط بزرگی داشت. با ساختمان‌های مجزا و بزرگ که با سنگ کار شده بود. با نمایی زیبا و منحصربفرد. مینی‌بوس داخل حیاط رفت و ما را جلوی یکی از ساختمان‌ها پیاده کرد. آنجا برادر یکی از همکلاسی‌ها ما را دید و کلی برادرش را سرزنش کرد که تو اینجا چیکار می‌کنی و چرا نمی‌شینی درست را بخوانی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;با سرزنش او فهمیدم که زمین و زمان از کار ما ناراضی است؛ ولی یک حسی می‌گفت که فقط رضایت یک نفر مهم است و آن هم رضایت امام بود. با اینکه بچه بودیم ولی شنیده بودیم که امام به همه اجازه داده‌اند که اگر کسی می‌تواند اسلحه بردارد و بجنگد، می‌تواند به جبهه برود. ما هم همه می‌توانستیم اسلحه به دست بگیریم و بجنگیم، به خاطر همین خوش‌حال بودیم و سرزنش دیگران اثری نداشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ناهار نان و پنیر دادند. بعد هم هندوانه. با اینکه اولین روز ماه رمضان بود؛ ولی ما به خاطر مسافر بودن داشتیم ناهار می‌خوردیم. ناهار را خوردیم و بلند شدیم. بلندگوهای شیپوری صدای حاج‌صادق آهنگران را پخش می کردند. شور و حال مخصوص سال‌های گذشته برپا شده بود. از بیشتر روستاهای ملکان بچه‌های مدارس آمده بودند. 7-8 مینی‌بوسی می‌شدیم. ماشین‌ها پر شد و در میان بدرقه‌کنندگانی که معمولا جیغ و داد می‌کشیدند و شیرشان را حلال نمی‌کردند، راهی مراغه شدیم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 511px; HEIGHT: 317px&quot; height=566 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://mardanenabard.persiangig.com/%D8%B9%D9%83%D8%B3%20%D8%B1%D9%88%D9%8A%20%D8%AC%D9%84%D8%AF.JPG&quot; width=538 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در مراغه هم رفتیم سپاه و بعد پیاده‌روی در خیابان‌های شهر و سخنرانی امام جمعه و موزیک خاص ارتش و سرانجام با سرود «مادر،‌ مادر!» از مراغه بدرقه شدیم و راهی تبریز. برای اولین بار بود که بناب و عجب‌شیر را می‌دیدیم. البته من در 5-6 سالگی یک بار برای ملاقات برادر سربازم آمده بودم و خوابگونه خاطره‌ای از پادگان عجب‌شیر داشتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;از عجب‌شیر گذشتیم و مدتی در میان دره‌ها و تپه‌ها و کوه‌های بلند راه رفتیم و دمدمه‌های غروب بود که رسیدیم به ایلخچی. در ایلخچی که فکر کنم نماز مغرب شده بود ماشین‌ها نگهداشتند. ما برای هر کدام یک بستنی خریدیم و خوردیم. بعد دوباره سوار ماشین شدیم و به طرف تبریز راه افتادیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی تبریز رسیدیم بزرگی و شکوه خاص تبریز را حس می کردیم. خیابان‌ها خیلی خیلی بزرگ بود. چراغ‌هایی که خیابان‌ها داشت کلی با دیگر شهرهایی که دیده بودیم فرق داشت. همه از زیبایی تبریز می‌گفتند. رفتیم و رفتیم و بعد از مدتی رسیدیم به مسجد جامع تبریز! جمعه مسجدی می‌گفتند. جلو مسجد پیاده شدیم و عده‌ای ما را داخل حیاط مسجد تحویل گرفتند و به مسجدی قدیمی بزرگی که طاق مانند بود و هیچ ستونی هم نداشت هدایت کردند. سفره‌ها باز بود و بوی پلو از همه جا به مشام می‌رسید. با خنده و بگو و مگو دویدیم و رسیدیم داخل مسجد. اینجا دیگر غلغله بود. از همه جای استان آمده بودند. مسجد پر پر بود. اکثراً هم لباس بسیجی بر تن داشتند. من چقد آرزو داشتم که زود لباس بسیجی ما را هم بدهند و ما هم بشویم بسیجی؛‌ولی آن شب خبری از لباس نشد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT size=3&gt;ادامه دارد  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Sep 2010 13:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=majid225mahboobi&amp;postid=275</comments>
<dc:creator>majid225mahboobi</dc:creator>
<guid>http://majid225mahboobi.blogfa.com/post-275.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره</title>
<link>http://majid225mahboobi.blogfa.com/post-274.aspx</link>
<description>باز هم بیا پیرمرد. تو چقدر گشتی تا ما را پیدا کنی! تو روزگاری گم شدی، همه را گم کردی و سال‌ها بعد خود پیدا شدی و همه را هم پیدا کردی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز هم بیا که اکنون هر ساز و نیی مرا یاد تو می‌اندازد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیا باز هم برای ما بخوان ترانهٔ عاشقی را! بیا باز بگو از پیاده رفتن‌هایت. روزی که از سولدوز تا مازندارن پیاده راه رفتی تا بمانی؛ امّا نماندی و برگشتی تا ما را پیدا کنی! ما دوباره تو را در زیر خاک‌ها گم کردیم. خود نیز روی زمین پراکنده شدیم و گم شدیم. بیا پیدا کن مارا پیرمرد. بیا که دلتنگ ترانه‌های تو هستیم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر شب پرده به لب دارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بزم فلک تازه طرب دارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مه به روی شب می‌خندد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ره به سوی غم می‌بندد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بزم عاشقان شیدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روشنت چراغ دل ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر صحرایی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی‌خبر از مایی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 13:01:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=majid225mahboobi&amp;postid=274</comments>
<dc:creator>majid225mahboobi</dc:creator>
<guid>http://majid225mahboobi.blogfa.com/post-274.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و امروز چه روزی بود؟</title>
<link>http://majid225mahboobi.blogfa.com/post-273.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و گاهی چنین اتفاق می‌افتد که تنها نباشی؛ امّا حس تنهایی تو را کشته باشد. و گاهی نیز در اوج تنهایی هر گز چنین نباشد که حس کنی تنهایی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و امروز همین اتفاق برای من افتاد. تنها نبودم. روز تعطیل هم که نبود. امّا یک دفعه‌ای حس و حالم عوض شد. دنیا به اندازة این اتاق کوچکم تنگ شد. گریه کردم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و گاهی چنین اتفاق می‌افتد که یک روز تمام به اندازة عمر این دنیا احساس تنهایی بکنی. و امروز چنین شد. امروز من تنها شدم به عمر روزهایی که تنها نبودم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و گاهی فقط گریه، فقط بهانه گرفتن، فقط بال بال زدن و حکایت مرغی که سرش کنده می‌شود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و امروز چنین اتفاق افتاد که من تنهاترین روز عمرم را تجربه کنم و دلم تنگ شود برای هیچ کس. حتی برای آن کسی که یادش آرامم می‌کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و امروز چه روزی بود؟ تقویم‌ها را ورق می‌زنم...چنین روزی وجود نداشته است! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 02 Sep 2010 20:09:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=majid225mahboobi&amp;postid=273</comments>
<dc:creator>majid225mahboobi</dc:creator>
<guid>http://majid225mahboobi.blogfa.com/post-273.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حال باغچه</title>
<link>http://majid225mahboobi.blogfa.com/post-272.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;حال باغچه گرفته شده است!&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Wed, 01 Sep 2010 13:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=majid225mahboobi&amp;postid=272</comments>
<dc:creator>majid225mahboobi</dc:creator>
<guid>http://majid225mahboobi.blogfa.com/post-272.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هکر مهربان وبلاگم</title>
<link>http://majid225mahboobi.blogfa.com/post-271.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t3.gstatic.com/images?q=tbn:rHYr7faNOF9ISM:http://zicomputer.persiangig.com/hac.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;رمز خيلي ساده اي داري. اولش رمزتو تغيير دادم ولي بعد گفتم بهت تذكر بدم. قديمها دفتر خاطراتتو روي تاقچه می‌ذاشتي؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امضا: یه نفر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;---------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این پیغام چند روز بعد از هک شدن وبلاگم به دستم رسید. دقیقا وقتی که من مطمئن شدم از اینکه وبلاگم هک نشده بلکه اشتباه سیستمی سایت بلاگفا بود است. روزی که با رمز خودم نتونستم برم کنترل پنل خیلی نگران شدم. البته توی وبلاگ هیچ مسئله نگران کننده ای وجود ندارد. حتا در ایمیل من هم که گاهی از سر اعتماد و دوستی رمزش را در اختیار دوستانی می‌گذارم که کاری را برایم انجام دهند. بله حداقل دو روزی داشتم بال بال می‌زدم که بالاخره سرنوشت وبلاگم چی می‌شود. چون یک بار هم قبل‌ها وبلاگم با یک ترفند خاص و حرفه‌ای هک شد و هکر نامحترم از قول من توهین‌هایی به رئیس‌جمهور محترم که مخلصش هستم در وبلاگ مجید محبوبی درج کرد. البته بعدها با ایشون هم رفیق شدیم و لطف کردند وبلاگ را حذف کردند تا من مجبور باشم وبلاگ دیگری راه اندازی بکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;غرض اینکه بعضی از دوستان گاهی غافل‌گیرانه شوک‌هایی به آدم وارد می‌کنند که حالش برای مدتی گرفته می‌شود. البته من از این دوستم که معلوم است یکی از دوستان خوب من می‌باشد تشکر ویژه می‌کنم و می‌گم عزیز من خیلی آقایی! مجبورم کردی از این به بعد تاریخ تولدم و شماره شناسنامه‌ام را از لیست رمزهام حذف کنم و تنها تاریخ تولد تو را به عنوان رمز وبلاگ انتخاب کنم. امیدوارم که دیگه این رمز را امتحان نکنی چون خیلی ضایع می‌شی!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Aug 2010 18:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=majid225mahboobi&amp;postid=271</comments>
<dc:creator>majid225mahboobi</dc:creator>
<guid>http://majid225mahboobi.blogfa.com/post-271.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سطری از هبوط(خاطره‌ای از اولین ماه مبارک رمضان در مدرسه ولیعصر(عج) تبریز</title>
<link>http://majid225mahboobi.blogfa.com/post-270.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آن سال (1369) ماه مبارک رمضان مصادف شده بود با آخرین روزهای اسفند. هوا خیلی سرد بود. آن هم هوای زمستانی تبریز.  روزهای اول رمضان خیلی از طلبه‌ها گذاشتند رفتند. عده‌ای برای تبلیغ و عده‌ای هم که مثل من طلبه سال اول بودند به خانه خودشان در ولایت خودشان. ولی راستش من پای رفتن نداشتم. خیلی دوست داشتم ماه رمضان را در مدرسه باشم. مدرسه ولیعصر(عج) یک حال و هوای خاصی داشت. می‌دانستم اگر بروم به ده و پیش خانواده، حتما دلتنگ مدرسه خواهم شد. با این حال نتوانستم بمانم. من هم علی‌رغم میلم گذاشتم رفتم ده. مادرم از آمدنم به خانه خیلی خوشحال شد. یک هفته‌ای ماندم؛ ولی از آنجا که هیچ هم‌صحبت و دل‌مشغولی خاصی در خانه نداشتم، نتوانستم دوام بیاورم. این بود که ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG alt=&quot;تبریز/1370/پشت بام مدرسه ولیعصر(عج)&quot; hspace=0 src=&quot;http://static.cloob.com//public/user_data/album_photo/1110/3328875-b.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Aug 2010 22:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=majid225mahboobi&amp;postid=270</comments>
<dc:creator>majid225mahboobi</dc:creator>
<guid>http://majid225mahboobi.blogfa.com/post-270.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیوان ملولی شیرازی</title>
<link>http://majid225mahboobi.blogfa.com/post-269.aspx</link>
<description>امروز خیلی اتفاقی با یکی از شعرای قرن ۱۳ آشنا شدم. جالبه که بدانید این شاعر یک خانم هست و عاشق شخصی به نام حسام. در این دیوان ۱۹۸ صفحه‌ای بارها عشقش را به او ابراز می‌دارد. غزل‌های شورانگیزی دارد. از نکات جالب توجه این شاعر این است که متاسفانه هیچ اسمی از او در تاریخ ثبت نشده است جز همین تخلص ملول یا ملولی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلا زندگی ایشان در غبار ابهام فرو رفته است؛ ولی شعرها نشان از یک شاعر خیلی فوق العاده و قوی و شوریده می‌دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بااینکه شعرها خیلی عاشقانه است؛ ولی حیای زنانه‌ای در شعرها موج می‌زند. مثل این شعر:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ز بس که در غم هجران تو دلم تنگ است        ز دوری تو مرا با جهانیان جنگ است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دیوان به همت انتشارات مجمع ذخائر اسلامی به زودی چاپ خواهد شد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Aug 2010 22:42:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=majid225mahboobi&amp;postid=269</comments>
<dc:creator>majid225mahboobi</dc:creator>
<guid>http://majid225mahboobi.blogfa.com/post-269.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماندن</title>
<link>http://majid225mahboobi.blogfa.com/post-268.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:CAWhaE2ZhpRjYM:http://niloofaraneh68.persiangig.ir/image/zendan.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;مرد به این می‌اندیشید که او را چه شده است که هر روز خدا از خواب بلند می‌شود و پنجره را باز می‌کند و چشم می‌دوزد به ابرهای سفیدی که از سقف آسمان آویزان هستند. به این می‌اندیشید که چرا هر روز صبح به آن زودی دلش می‌خواهد برود کنار درختچه‌ها به آواز گنجشک‌ها گوش دهد. او به این می‌اندیشید که چرا می‌خواهد به آسمان برود و روی ابرها راه برود؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;او مانده بود که چه حسی دارد؟ حسی از نوع شکفتن؟ حسی از ماندن؟ حسی از پرواز؟ حسی از...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;او مانده بود. مثل روزی که در یکی از اولین روزهای بهار پاهایش در گل فرو رفته بود و مانده بود. او به این می‌اندیشید که او را چه شده است؟ به راستی او را چه شده است؟ او را چه شده بود؟  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Aug 2010 15:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=majid225mahboobi&amp;postid=268</comments>
<dc:creator>majid225mahboobi</dc:creator>
<guid>http://majid225mahboobi.blogfa.com/post-268.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آمده‌ام که برویم</title>
<link>http://majid225mahboobi.blogfa.com/post-267.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;بیدار شو،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوباره آمده‌ام!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آمده‌ام با دلی که پر از دلتنگی است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آمده‌ام با یک چمدان غم و اندوه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آمده‌ام تا بروم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بروم با تو!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;       &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.aftab.ir/photoblog/adv_images/bc9e676517d69254abf5e63bce0f9dd6.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگو مرا می‌بری.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرا می‌بری از این جاده‌های دلتنگی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از این جاده‌ای که می‌دانم  می‌رسد به سرزمین پدری.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بیدار شو،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امشب نیز آمده‌ام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آمده‌ام تا همراهیم کنی برویم آن دور دست‌ها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنجا که این شعرها، این رؤیاها می‌رسد به باغ دوستی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Aug 2010 22:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=majid225mahboobi&amp;postid=267</comments>
<dc:creator>majid225mahboobi</dc:creator>
<guid>http://majid225mahboobi.blogfa.com/post-267.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سخت نگیر!</title>
<link>http://majid225mahboobi.blogfa.com/post-266.aspx</link>
<description>ای عزیز! برای هیچ کس سخت نگیر! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای آن کسی که زیر دست توست،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; برای آن کسی که بالای دست توست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; برای آن کسی که دوست توست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; برای آن کسی که دشمن توست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای خودت نیز سخت نگیر!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; حتی برای کسی که هیچ نسبتی با تو ندارد  هم سخت نگیر!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Aug 2010 22:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=majid225mahboobi&amp;postid=266</comments>
<dc:creator>majid225mahboobi</dc:creator>
<guid>http://majid225mahboobi.blogfa.com/post-266.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
